اولياء الله آملى
163
تاريخ رويان ( فارسى )
از دماغش بدر برد و بىمشاورت وزرا و نواب برنشست . شب ، هنگام نزول كردن استندار « 1 » ملك مازندران به دو پيوسته بود . به اندك ايام به مازندران رسيدند و به مراد دل خود به عيش و شادكامى مشغول شدند و در آن بهار و تابستان اوقات خود را بخرمى و خودكامى بگذرانيدند . خبر به حضرت قاآن رسيد كه ملك مازندران و رستمدار تمرد و عصيان نموده ، ياغى شدند و پشت بر چريك داده . اميرى را از امراى بزرگ ، غازان بهادر [ نام ] نامزد كرده به مازندران فرستاد ، تا به لشكرى گران به مازندران درآمد و به آمل به رودبار باقلىپزان نزول كرد . شمس الملوك غيبت نمود و اكابر و اعيان مازندران در بند آن بودند كه آتش اين فتنه را بنشانند ، ميسر نشد . تا بدان انجاميد كه تمامت مازندران و رستمدار قصد كرد كه غارت كند و برده و اسير ببرد . استندار شهراگيم با اكابر و اعيان دولت خويش در اين باب مشورت كرده ، همه او را بدان داشتند كه او نيز غيبت كند . استندار بعد از تدبر و تفكر بسيار گفت كه ملك مازندران مردى جوان و غافل است و اين كار به اختيار او نبود و چون من از چريك بيرون آمدم ، او نيز بواسطهء موافقت من ، روى [ 82 ] بدين طرف نهاد و او را در اينجا گناهى نيست . اگر گناهكارم منم . من روادار نيستم كه بواسطهء من ملك و ولايت ملك مازندران خراب شود و چندين هزار مسلمان در زحمت گرفتار شوند . من با ديوان مىروم كه يك نفس هلاك گردد ، بهباشد كه چندين هزار نفس و مال تاراج شود و با تنى چند برنشست و به آمل به ديوان حاضر شد . مير غازان بهادر او را به انواع استمالت و اعطاف مخصوص گردانيد و از حضرت قاآن احكام به تجديد حاصل كرد « 2 » تا برفت با گرد كوه و ارجاسف لال نام
--> ( 1 ) - در اصل : شبهنگام استندار نزول كردن . ( 2 ) - مطالب بالا و پارهاى از عبارات عينا در تاريخ طبرستان سيد ظهير الدين ص 60 و 61 نقل شده است .