اولياء الله آملى
162
تاريخ رويان ( فارسى )
استندار شهراگيم ، هردو به فرمان قاآن به پايان گرد كوه حاضر بودند . قضا را فصل ربيع بود و در رويان شاعرى طبرى زبان بود كه او را قطب رويانى خواندندى . در رويان قصيدهاى ترجيع بند ، به زبان طبرى انشا كرد و در آنجا صفت بهار و وصف شكارگاههاى رويان كه ميان او و استندار معهود بود ، ياد كرد بحيثيتى كه بدان مزيدى درنگنجد . قصيده در طبرستان شهرتى تمام دارد . مطلعش اينكه ، بيت : داووده ورش جلى شم اى شيم * واپى كرد نباز و شكت و هار مجيرديم « 1 » و مقطعش اينكه ، بيت : هاگير گرده كويى دز بريو و نيرنگ * يا بهل انداج كه نيه او يكى سنگ فى الجمله ، منهى اين ترجيع را با ابياتى كه در اوست از وصف بهار و صفت صيد و شكار و مدح ملك استندار ، در آن مقام بر او خواند . استندار را غرور حكم در دماغ بود و مدتى در غربت زحمت كشيده ، هواى ملك و ولايت و غرور پادشاهى ، او را بر آن داشت كه برفور سوار گشت و بىاجازت قاآن ، نه در موسم و ميعاد ، روى به ولايت خود نهاد . ملك شمس الملوك را از اين حال خبر شد . او خود مردى جوان و صاحب تهور بود . شنيد كه استندار كه پدر سببى او است برفت . غرور جوانى و تهور ملكت و دست وفاق استندار ، دامن و دلش گرفت و خيال و فكر عواقب
--> ( 1 ) - در تاريخ طبرستان ابن اسفنديار اين بيت چنين آمده است : تا وره ورشى بچل شم اى شيم * واپى گرد نيازد شكست وهار بيجيره ديم معنى اين بيت آنست كه چون از حوت آفتاب به حمل رفت بازگرد كه بهاريات شكفته است زيرا كه وره عبارت از بره است و بره مراد از حمل است . چل شيم يعنى شمع چرخ و مراد از آن آفتاب است و شيم به لفظ طبرى ماهى را گويند كه مراد از حوت است .