اولياء الله آملى
151
تاريخ رويان ( فارسى )
ملك اردشير گفت كه او كيست در همهء جهان كه من از براى خون آن مجهول ناشناخته ، كلوخى به ملحد دهم يا به بود و نابود او التفات نمايم . استنداران كه او بندهء ايشان است ، با آنك قرب هزار سال است كه حاكم و خانهدار بودهاند ، بىرضا و صوابديد من ، ملك نتوانستند خورد . او را چه محل كه زنده است يا مرده . ملاحده چون جواب بشنيدند ، او را پنهان مىداشتند و بعد از آن احوال او معلوم نشد . ملك اردشير برادرزادهاى از آن خود را كه نام او زرينكمر بود و داد وى او را مستظهر گردانيده ، ولايت به دو داد و ايالت آن طرف به دو مفوض گشت و ملك موروث به دو مقرر گشت و به مرتبهء آبا و اجداد خود برسيد تا در سنهء عشر و ستمايه فرمان يافت . [ استندار بيستون ] استندار بيستون بن زرينكمر ، مردى مهيب و صاحب تمكين بود و در ميان ملوك استندار ، هيچكس در اين عهد كه بر او نزديك بود ، به شوكت و رجوليت مثل او نبودند و يك روز از سلاح [ 77 ] و برگ و استعداد حرب خالى نبود . و در زمان او ملوك گيلان ، بنابر آنكه ملك اردشير بن الحسن به جوار حق پيوسته بود و ضعفى در ملوك مازندران باديد آمده بود ، دست برآورده بودند و خواستند كه ديالم را با تصرف خود گيرند . استندار بيستون به مقاومت برخاست و همه روز به قتال و جدال مشغول بود و چند نوبت لشكر گيلان را هزيمت كرده ، تا سياه گيلان در پى بدوانيد و هيچ شب در شهرهاى گيلان ، از ترس استندار ايمن نتوانستند خفتن و اگر در شب يا در روز آواز طبل برآمدى ، مردم بترسيدندى و فرياد برآوردندى كه اينك رستمداريان