اولياء الله آملى
147
تاريخ رويان ( فارسى )
پنداشت كه پل مىسازند تا به قلعه درآيند . قاصدى پيش ملك فرستاد كه اگر آنچه در اين قلعه است به من بخشى ، من قلعه بازسپارم . ملك قبول كرد و عهد نبشته بفرستاد . كوتوال ، قلعه بهدست بازداد . ملك كوتوال خود در قلعه بنشاند و از آنجا به پايان ناجو رفت و بعد از هشت روز آن قلعه بگشود . و از آنجا با ولج « 1 » آمد و قلعه را حصار داد . هم در روز سيصد مرد را از آن ملك استندار هزاراسب و نوكران تبسر بردند ( ؟ ) « 2 » . ملك اردشير ولج را بگذاشت و با كلار رفت . استندار هزاراسب از ولايت و ملك نوميد شد و او [ با ] برادر بيرون آمده ، با رى رفتند ملك اردشير به ازبلو و تنكا رفت و آن دو قلعه را مستخلص گردانيد و مردم آن ولايت را مطيع كرد . حاجى شاه خسرو « 3 » نام اميرى را از امراى ايزاباد ، در آنجا به نيابت باديد آورد و بازگشت « 4 » و در رويان هزبر الدين خورشيد را حاكم گردانيد و با سارى رفت . استندار هزاراسب و برادر به همدان رفته ، به سلطان طغرل و اتابك محمد پيوستند . « 5 » و تمنا كردند كه ملك و خانهء او از ملك مازندران بازستاند . اتابك يكى را از خواص خود - عز الدين نام - پيش ملك اردشير فرستاد ، به حسب مصلحت ، چه سلاطين را با اصفهبدان مازندران خويشى بود و خواتين اصفهبدان ، بنات سلاطين بودهاند . ملك اردشير قاصد را احترام كرد و خدمت نمود و جواب داد كه استندار هزاراسب را اگر در طبرستان خانهدارى بايد ، او را با من [ 75 ] ببايد ساخت . اگر اشارت سلطان باشد ، هر ناحيت كه از آن بهتر باشد در مازندران ، من به استندار دهم ، الا رويان
--> ( 1 ) - وليج ( تاريخ طبرستان ج 2 ص 144 ) . ( 2 ) - سيصد مرد را از آن اصفهبد بر زمين زدند ( تاريخ طبرستان ج 2 ص 144 ) : ( 3 ) - شاه خسرو حاجى ( تاريخ طبرستان ج 2 ص 144 ) . ( 4 ) - تا اينجا مطالب متن با تاريخ طبرستان سازش دارد ( تاريخ طبرستان ج 2 ص 144 ) . ( 5 ) - دنبالهء مطالب متن در تاريخ طبرستان ج 2 ص 146 آمده است .