اولياء الله آملى
143
تاريخ رويان ( فارسى )
تجارب ، رفق و مدارا مىنمود « 1 » . تا بعد از شش ماه ، جستان با سراى آخرت نقل كرد و از او پسرى يك ساله كه اب الملوك است بازماند . كيكاوس را جهان روشن تاريك شد و در مصيبت پسر جزعها نمود و عنان صبر از دست بداد . ملك اردشير به خط خود تعزيتنامهاى بنوشت و عز الدين گرشاسف را كه از اعظم معارف طبرستان بود با تمامت اصفهبدان به رويان فرستاد و با آن عزا موافقت كرد و در آن باب بسى مروت بجاى آورد و استندار را به صداقت و موافقت و استمالت و دلگرمى مستظهر گردانيد . استندار را هم از اين معنى تسلى خاطر باديد آمد . به وقت مراجعت اين بزرگان ، عز الدين گرشاسف را گفت كه خداوند ملك الملوك را بگوى كه من و پدران من ، اين خانه را به پشتى و استظهار شما داشتيم . اكنون مرا فرزندى نماند ، جز اين طفل ، او را به تو سپردم . اگر بماند ، چنان كه خداوندان كنند وجدان تو كردند ، دخترى را به نام اين فرزند باز كن تا روان من از تو خشنود باشد . اين سخن را بر ملك اردشير عرضه كردند . قبول كرد كه به وقت و مدت ، اين تمنا را وفا كند و فرزندى را نامزد او كرد . استندار خوشدل و خشنود گشت . اما در مصيبت پسر رنجور شد و ضعف بر ضعف بيفزود تا در سنهء ستين و خمسمايه به لشكرگاه فنا پيوست . و اللّه اعلم بالصواب « 2 » . استندار هزار سب بن شهر يوش « 3 » برادرزادهء كيكاوس بود ، مردى اسفاهى و مردانه بود و در عهد او در
--> ( 1 ) - اين مطالب در ص 141 تاريخ طبرستان ج 2 نقل شده است . ( 2 ) - عين مطالب بالا و پارهاى از عبارات آن در تاريخ طبرستان سيد ظهير الدين ص 50 و 51 نقل شده است . ( 3 ) - شهر يوشن . تاريخ طبرستان ج 2 ص 142 و شهر نوش . تاريخ طبرستان سيد ظهير الدين ص 51 .