اولياء الله آملى
144
تاريخ رويان ( فارسى )
خراسان و عراق مثل او به سوارى و كماندارى كسى نبود . بعد از كيكاوس مردم بر او بيعت كردند و او را پادشاه گردانيدند . برادرى داشت ، امير جليل « 1 » نام ، او را با پيش ملك اردشير فرستاد . اردشير تمامت املاك كه در تصرف گذشتگان او بود [ به دو ] مسلم داشت . هزارسب حاكم رويان گشت و از جوانب خاص و عام مطيع گشتند . و پيش از اين [ 73 ] استندار كيكاوس را همهروز با ملاحده خصومت بودى و يك روز از اسب به زير نيامدى و در هيچ طرف كه به دو منسوب بود ، زهرهء هيچ ملحد نبود كه بنشيند . هزارسب آن سنت را اهمال نمود و به اندك زمان پيش رئيس ملاحده فرستاد و با او صلح كرد و به ملحدان استظهار طلبيد و بيشتر قلاع با تصرف ايشان داد و با خويشتن صورت بست كه از جوانب فارغ شوم و وقت خود را به عيش بسر برم و بيشتر اوقات به شرب و ملاهى و تهتك مشغول مىبود . رزميور مانيوند را پسرى بود ، آن را بگرفت و بكشت و شروانشاه خورداوند را برادرى بود ، آن را نيز هم به قتل آورد . اين دو بزرگ از او برگرديدند و پيش ملك اردشير آمدند و تقرير كردند كه هزاراسب با ملاحده درساخت و قصد ما كرد . اگر ملك براين معنى رضا دهد ، ملحدان به وسيلهء او در مازندران راه يابند و خلل آن با خاص و عام عايد گردد « 2 » . ملك اردشير را اين سخن مقبول افتاد . اين بزرگان را استمالت داده پيش خود بداشت . و شخصى را از اكابر پيش هزار اسب فرستاد به نصيحت و گفت « هزاراسب را بگوى كه كارهاى تو نه بر وفق مصلحت است ، دست از تهور و بىخويشتنى بازدار و كودكى مكن كه به عاقبت جز ندامت حاصلى
--> ( 1 ) - امير خليل . تاريخ طبرستان سيد ظهير الدين ص 51 . ( 2 ) - اين مطالب در ص 142 تاريخ طبرستان ج 2 نقل شده است و سيد ظهير الدين نيز عين مطالب بالا را با تغييرات مختصرى در عبارات آن در تاريخ طبرستان خود آورده است . ( اين كتاب ص 51 و 52 .