اولياء الله آملى

142

تاريخ رويان ( فارسى )

به فرمان تو آن كرديم كه ديدى . امروز به حمد اللّه حشم و حشمت و رأى و رويت و سن و سال و همت و نعمت تو بيشتر است ، به هرچه روى نهى ، يا رأى بر آن مصروف گردانى ، ما جان و مال و خان‌ومان براى تو فدا كنيم و اشارت و فرمان ترا مطيع و منقاد باشيم . استندار بر ايشان ثنا گفت و همه را بازگردانيد . چون خلوت شد ، پسر خود جستان را بخواند و گفت كه سخن معارف و اكابر شنيدى ؟ گفت « آرى ! » گفت دانم كه باد در بروت و غرور در دماغ گرفته باشى كه ما را بندگان شايسته هستند . ايشان را من از تو بهتر شناسم . آنچه ايشان گفتند از براى مصلحت و بازار خويش گفتند ، تا مرا با ملك مازندران خلاف باديد آيد و ايشان از گردن من مركبى خوش‌رفتار سازند و تحكم‌هاى بىوجه و نازهاى [ 72 ] بىاندازه با ميان آورند . پسر گفت : « پس صلاح چيست ؟ » گفت : « اگر من ملك اردشير را بر دوش خود گيرم و اين ريش دراز خود را گره زده ، به‌دست او دهم ، اوليتر مىدانم از آنكه تحكم و تسلط اتباع خود بينم كه اين جماعت‌اند . هميشه عاقلان را نظر بر عواقب امور باشد و در هيچ مهمى مرد دانا به حدت و گرمى [ اقدام ] نبايد كرد . » استندار مردى پير و روزگار يافته بود . دانست كه سخن امرا و اكابر را غرضى در پيش است كه آن خلاف مصلحت او است . به سخن آحاد ، با پادشاهى كه به چند پدر خويش همسرايه و دوست بوده باشد ، به زيان‌آوردن ، روا نباشد . كارهاى جوانان از سر رويت و فكرت نبود ، الا پير چون تجارب امور كرده باشد ، تا در [ كارى ] تأمل و قربت جهت ننمايد ، آن كار را اختيار نكند . اگر او نيز به همان نوع گرمى قيام كردى ، از آنجا فتنه‌ها تولد كرده ، آتش آن فتنه به اعقاب او برسيدى . چندان كه ملك اردشير از سر غرور جوانى و اعجاب سلطنت درشتى مىكرد ، استندار از سر كفايت پيرى و درايت و