اولياء الله آملى

102

تاريخ رويان ( فارسى )

كه خاموشى مردم را موجب چيست و منفعل گشت « 1 » . بعد از ساعتى بدر رفت « 2 » . داعى ، ابو مسلم را گفت [ 52 ] كه : ما الذّى أنشد ابو محمد ؟ ابو مسلم جواب داد كه : اطال اللّه بقاء السيّد [ الداعى ] هذا . إذا نحن ابنا سالمين بأنفس * كرام رجت امرا فخاب رجاؤها فأنفسنا خير الغنيمة إنّها * تؤوب و فيها ماؤها و حياؤها « 3 » داعى گفت : او غير ذلك ، إنّه يشمّ رائحة الخلافة من جبينه . فى الجمله مدت شانزده سال ، داعى محمد در طبرستان حكومت كرد و در آن ميانه براى پسر خود - ابو الحسين زيد بن محمد - از خاص و عام بيعت بستاند . و نام او در عقب نام خود ، در خطبه و مهر سكه ، ياد فرمود كردن . تا اسماعيل بن احمد سامانى ، محمد بن هارون را با لشكرى آراسته ، از بخارا به طبرستان فرستاد و داعى محمد ، در مقام غرور ، به آخرين پايهء نردبان رسيده بود . تهور و تيزى كرد و پيش لشكر باز شد . هرچند محمد بن هارون تأنى كرد ، داعى تعجيل مىنمود و اعتماد بر آن كرد كه بيست هزار مرد داشت و محمد بن هارون سه هزار . و به نيم فرسنگى گرگان ، با تنى چند معدود ، خود را بر آن لشكر زد و از قلب لشكر جدا شد و به نفس خود تنها بر محمد بن هارون زد ، تا عين الكمال راه يافت و اول كشته از لشكرگاه ، داعى محمد بود . كذاك خسوف البدر بعد تمامه « 4 » . و بيست هزار مرد منهزم شدند و فرزندان داعى را با اسيران ديگر به بخارا بردند و با سرش نيز و تن او بىسر به گرگان مدفون است [ و ] مشهور است به گور داعى .

--> ( 1 ) - مطالب بالا در تاريخ طبرستان ج 1 ص 251 نيز آمده است . ( 2 ) - مطالب بالا را سيد ظهير الدين در تاريخ طبرستان ص 215 آورده است . ( 3 ) - از اشعار عبد اللّه بن محمد بن عيينه . رجوع كنيد به شرح تاريخ يمينى ج 2 ص 417 و جهانگشاى جوينى ج 2 ص 57 و حاشيهء آن ( نقل از حاشيهء ص 252 تاريخ طبرستان ج 1 ) . ( 4 ) - كذاك كسوف البدر عند تمامه ( تاريخ طبرستان ج 1 ص 256 ) .