ميرزا فضل الله شيرازى ( خاورى )
684
تاريخ ذو القرنين ( فارسى )
از چندى از آنجا به مازندران نزد نوّاب محمد قلى ميرزاى ملكآرا كه از طرف پدر عم و از جانب مادر خال او بود ، گريخت و محمد قاسم خان به قلعهء بم شتافته و در آنجا راهى نيافته از عزيمت سيستان به دامان امان [ 391 ] سيستانيان آويخت . بالجمله ، بعد از عرض فقرات مزبور به دربار داراى عدالت دستور ، نوّاب شجاع السلطنه حسن على ميرزا به ايالت ولايت كرمان و سركشى دار العبادهء يزد مأمور شد و با جمعيتى كه همراه داشت ، روانهء آن حدود و ثغور آمد . چندى - از قرارى كه ذكر خواهد شد - به محاصرهء دار العباده يزد كوشيد و بالاخره برحسب امر همايون روانهء دار الامان كرمان گرديد . پس از وصول به كرمان ، چندى در باغنظر كه قلعهاى است در خارج شهر ، منزل كرد و آقا على نامى كه نبيرهء تقى خان افغانى درّانى و در فتنهجويى و آشوبطلبى جدّ خود را ثانى بود ، سر به طغيان برآورد . چند روزى در دروب باغنظر هنگامهء گيرودار گرم بود و محمد حسين خان قاجار در آن گيرودار كشته گشته روى به سرايى ديگر نمود . ولد ميرزا عبد الجبار كلارستانى مازندرانى ، ميرزا على قلى نام ، كه پدر و پسر هر دو وزير مرحوم ابراهيم خان بودند ، چون با اهل شهر زبان داشت ، مستحفظين باغنظر او را هدف گلولهء تفنگ نمودند . دوازده شبانروز ، آن شورش و غوغا طول كشيد تا آخر الامر نايرهء آن فتنه به زلال تدبيرات آقا محمد حسن پيشخدمت خاصهء شهريارى - كه از قرار نگارش - مأمور به نظم كار نوّاب عباس قلى خان شده بود ، منطفى گرديد . چندى ديگر كه « 1 » باز كرمانيان شبى در خانهء شيخ حسن نامى كرمانى كه شيطان را در فساد ثانى بود ، همّت بر جمعيت گماشتند و مجددا سر شورش داشتند ، نوّاب شاهزاده ازين معنى خبردار و على الصباح ايشان را احضار نمود و كلبعلى خان نامى را كه رأس و « 2 » رئيس آن قوم غدّار بود ، مقتول فرمود . هفت نفر « 3 » ديگر از رؤسا را از دو ديده نابينا كرد . شيخ حسن صاحبخانه از خوف ، خود را به چاهى انداخته روى به چاه عدم آورد . خلاصه ، نوّاب شاهزاده ، محمد قاسم خان دامغانى را به تدابير صائبه از سيستان
--> ( 1 ) . مجلس : - « كه » ( 2 ) . ملى : - « رأس و » ( 3 ) . ملى : - « نفر »