ميرزا فضل الله شيرازى ( خاورى )

1164

تاريخ ذو القرنين ( فارسى )

به حكم آن پادشاه قهّار در دار الخلافه محبوس شد و در ايّامى كه از ولايت روس برادر ارجمندش به ولايت گيلان تاختن آورد و خاقان شهيد نيز به تسخير مملكت فارس عزيمت كرد ، احتياط كار را از شرف بينايى مردود ديده ، مأنوس آمد . مدّتى در ايّام سلطنت صاحبقران اعظم در حيات بود و با كمال عزّت و احترام و ثروت و سرانجام زندگانى مىنمود . اولاد امجادش ذكورا و اناثا موازى بيست و چهار نفر است و اسامى دوازده نفر ذكور از قرار مذكور : اوّل : مرحوم محمد حسن خان الملقب به اباقاخان ؛ در مراحل شجاعت و سخاوت ، اعجوبهء زمان بود ، ولى در ارتكاب به انواع معاصى و مناهى و افراط در استعمال مسكرات و اشتغال منكرات عموما ، يد بيضا مىنمود . دقيقه [ اى ] از ساعات روزان و شبان را به هوشيارى به سر نمىبرد ، بل در هنگام خواب نيز ساعت به ساعت برخاسته ساغرى از آن هوش‌رباى خردمندان مىخورد . چون خود را نبيره و سمّى سلطان اعظم محمد حسن خان بزرگ مىدانست ، لهذا عروج بر مدارج سرورى را مىخواست و نمىتوانست . به سبب وفور سخاوت بعضى از مردمان تنگ‌مايه هنگامهء طلب ، طالب هنگامه بودند ، ولى از بيم صولت و سطوت خاقان مغفور جرأت اظهار نمىنمودند . وقتى در شكارگاه قريه بومهن ، نصير نام غلام او را بر سر صاحبقران رسانيدند ، على العجاله نصير نام از دو ديده نابينا شد و خان معزى اليه شب هنگام از شدت خوف و هراس بدون اذن فرارا روانهء دار الخلافه بهجت انتما آمد . منظورش اين‌كه خود را در دار الامان اصطبل همايون اندازد و نفس را از تهمت اين مقدمه برى سازد . خصمان و رقيبان بر چهرهء او گشادند . در همان شب اسماعيل خان دامغانى سردار كه در سلك غلام پيشخدمتان محرم بود ، با يك نفر فرّاش [ مير ] غضب مأمور گشت و در ورود به دار الخلافهء طهران آن بنى عمّ جوان از قوهء مستانى درگذشت : « فَاعْتَبِرُوا يا أُولِي الْأَبْصارِ » . پس از چند سال از ايّام عمى ، سراى زندگانى را وداع نمود و در جوار عتبات عاليات آسود . رضا قلى خان نام پسرى از وى به يادگار ماند و او نيز در عالم جوانى به