ميرزا فضل الله شيرازى ( خاورى )
941
تاريخ ذو القرنين ( فارسى )
اگر خارى چو نشتر كى توانى خواندنش نشتر * وگر خاكى چو انسان كى توانى گفت انسانش پس و پيش جهان را نيستم آگه همى دانم * كه در اين آفرينش آفريدهء نيست همسانش « 1 » پى عزم جهان كردى و نظم جيش پيغامى * سروش از عالم غيبى به گوش آورد آسانش گرفت آن نيزهء خطّى ، جهاند آن توسن ختلى * از آن رمح و از آن توسن به غم توران و ختلانش علم از ملك خاور زى جنوب آورد و از مردى * به آمد پشت خِنگ از خوابگه اندر شبستانش به زحمت داد تن تا راحت آرد بهره ايران را * كه بادا برخى جان ، جان ايرانى و ايرانش بود ننگى بزرگ او را به تخت آسودگى زيرا * كه از خردى به آسايش نبودى ميل چندانش ز عيش بزم بِه آمد به جيش آرايش رزمش * ز شوق رزم نرم آمد به پا خار مغيلانش تزلزل در ملوك ترك از يك عزم سردارش * تطاول در بلوك هند از يك كام يكرانش رسيد از قندهار و كابل و پيشاور كشمر * به لشكرگه اميران و رسولان فراوانش دگر از اندخود و بادغيس و فارياب از جان * بسى گردن فراز آمد به باب فتح دربانش
--> ( 1 ) . مجلس : « همشانش »