ميرزا فضل الله شيرازى ( خاورى )
926
تاريخ ذو القرنين ( فارسى )
او در بليّهام سپرى بود پيش روى * برتافت روى از من و من بىسپر شدم پروازم از هواى تو اى شاهباز قدس * رفتى تو در فراق تو بىبال و پر شدم از فرّ قدرت تو كه با زور فرّ بدم * وز چشم همّت تو كه صاحبنظر شدم چون بىنشان شدى تو مرا نام گشت گُم * بگذشت آن زمان كه به عالم سمر شدم گوش از پى شنيدن حرف تو بود و بس * خاموش چون شدى تو من از گوش كر شدم ماند از طلوع كوكب اقبال خاورى * از خاوران گذشته سوى باختر شدم قطعه [ اى ] در تاريخ وفات دريغا ز فتحعلى شاه راد * كه مُرد و ز ايّام نيكى ببرد ز شاهان گيتى ندانم كسى * كه با او به مردى توانم شمرد به ايوان يكى نورافزاى شيد * به ميدان يكى نام بردار گُرد به عهد خود از صيقل عدل و داد * ز آيينهء دهر ظلمت سترد بسنجيدهام عقل او با جهان * جهان خردسالى و او سالخورد به ملك سپاهان جنّت مثال * كه آرايش هر بزرگ است و خُرد بياراست قامت كه آيد به بار * به آرايش لشكر ترك و كُرد به گاه خراميدن از پا نشست * چو آتش كه از آب برجا فسرد بزد آهى و تن به بستر نهاد * بشد شاهى و جان به جانان سپرد شهى را كه بُد دست و پاى هژبر « 1 » * گهِ پايدارى دم دستبُرد نه قدرت كه دستى تواند فشاند * نه قوت كه پايى تواند فشرد چه جانها كه گيتى ازين غصه داد * چه خونها كه دوران درين قصه خورد به هر كام شكر همه زهر زهر * به هر جام صهبا همه دُرد دُرد به تاريخ او زد رقم خاورى * به صد آه فتحعلى شاه مُرد
--> ( 1 ) . مجلس و ملى : « هزبر »