ميرزا فضل الله شيرازى ( خاورى )

880

تاريخ ذو القرنين ( فارسى )

دوران عرضه داد . بعد از اطلاع امناى دولت قاهره « 1 » از وفات حكيم مذكور ، جان مكنيل را ، كه از قرار نگارش ، نايب اوّل و مستعدّ السّفاره بود ، تكليف به عزيمت خراسان نمودند . چون مشار اليه از كيفيّت ناخوشى وليعهد نامدار اطلاعى كامل داشت ، از در انكار صرف درآمده اولياى دولت نيز اصرار را موقوف فرمودند . حكيم داود خان مسيحى را كه در دار الخلافهء طهران بود ، تداركى شايان ديده ، خواستند روانه نمايند . از اتفاقات ، مشار اليه را نيز بلاى نوبه عارض گشت و از عزيمت اين سفر درگذشت . صاحبقران اعلى مسرعى سريع السير به دار السلطنهء تبريز فرستاده ، حكم فرمود كه آقا ميرزا باباى حكيم‌باشى سفارت انگلتره را موقوف سازد و به جهت معالجه معجّلا به دار الملك خراسان پردازد . به مصداق : « إذا أراد اللّه شيئا ، هيّأ أسبابه » اين تدبيرات كلّا بر خلاف تقدير بود تا قضيهء ناگزيرى كه قلم را در تحريرش كمال تقصير است ، رخ نمود . تبيين اين مقال آن‌كه نوّاب نايب السلطنة العليّه بعد از روانه كردن جناب [ 486 ] ميرزا ابو القاسم قائم‌مقام به صوب هرات بلافاصله بسترى شد و ورمى كه در اعضاى سافل بود ، مايل به برترى آمد . بالاخره كار به استفراغ كبد كشيد و علامت وصول هادم اللذّات ظاهر گرديد . ميرزا على نقى ركن معتمد جناب آصف الدوله را كه در ارض اقدس بود ، احضار نمود و فقراتى چند جانگداز به اين آيين در نزد او ادا فرمود كه : « از طالع بىزوال شاهنشاهى مرا چند فقره نشانهء سعادت است و علامت وصول بر مدارج عزّت و دولت : اوّل آن‌كه ، از عهد صبى تاكنون كه سنين عمرم به چهل و هفت رسيده ، با كفرهء روسيه و فجرهء روميّه در زدوخورد بودم و از فيض سعادت ذات همايون اعلى ، تمامت عمر خود را صرف جهاد نمودم ؛ دويم آن‌كه ، الحمد للّه در حين خدمت شاهنشاه اسلام‌پناه ، عالم را وداع كردم و حسرت فقدان خدمتى را در خاك نبردم ؛ سيم آن‌كه ، در چنين تربت پاكى زندگانى را بدرود گفتم و بر خاك هلاك خفتم ؛ چهارم آن‌كه ، در عهد دولت روزافزون با عزّتى شايان مرگ را دريافتم و در صورت رضاى خدا و سايهء خدا ، به اعلى فراديس جنان شتافتم . عيالم ، عيال شاهنشاه است و بازماندگانم ، خانه‌زاد

--> ( 1 ) . ملى و مجلس : + « بعد »