ميرزا فضل الله شيرازى ( خاورى )

868

تاريخ ذو القرنين ( فارسى )

مشتش گره به جبهه و دستش به كاسه در * آرى يهودزاده خبيث است و بدنهاد با آن‌كه كيقباد بدى دشمن يهود * خود را همى شمردى همدوش كيقباد مفعول من‌يراد كجا مىسزد همى * فَعّال مايُريد شود در چنين بلاد [ 480 ] اين شعر خواجه حافظ در وصف او بخوان * شاها روا مدار كه مفعول من‌يراد اوّل ز شاهزاده محمّد ولى گرفت * در يزد اختيار و فرو هشت انقياد خود بعد از آن همى در دار العباده بست * بس در زفتنه در همه اطراف برگشاد از فرط بدنژادى كافر نهاد شد * كافر نهادى است بلى كار بدنژاد عبّاس شه به حكم شهنشاه رفت و كرد * او را اسير پنجهء عباسيان راد آورد سوى رى به مكافات اين عمل * زين كار شاهزاده ولى شد زياد شاد خاقان ز وعده‌هاى ملوكانه‌اش بداد * بر دست پور و پور هم از روى اجتهاد انداخت زادگان را بر جان او ز قهر * از بسكه ديده بودند از وى ستم زياد شمشير و خنجر و قمه و كارد بر تنش * افكنده و شدند بَرو چيره از عناد پاداش اين نمك به حرامان چنين بود * داريم بس حكايت از رفتگان « 1 » به ياد كس با ولىّ نعمت خود كى كند چنين * هرگز به روزگار ازو نام هم مباد تاريخ قتل كرد رقم كلك خاورى * عبد الرضا حاكم يزد از بلا بباد تاريخ وفات رضا قلى خان ايلخانى ز آباء در خراسان ايلخان بود * به لب آباى او را زان بنى حيف ز مرگ اوست در مضراب چنگ آه * ز سوگ اوست در بن‌هاى نى حيف ازو اندر دل آزاد نِى داد * وزو اندر لب ميناى مِى حيف چو بودى قطب گردون رشادت * ز مرگش بر لب قطب و جُدى حيف به خارستان دهر او را گل روى * فسرد از تندباد سرد دى حيف نبرد از زندگانى كام و او را * بساط زندگانى گشت طى حيف چو اندر راه آذربايجان مرد * سرايت كرد در تبريز و خوى حيف

--> ( 1 ) . مجلس و ملى : « رفته‌گان »