عبد الحسين نوايى
265
رجال كتاب حبيب السير ( فارسى )
در كوچه سرگردان شده و به هر طرف كه توجه مىنمايد راه نمىيابد . در آن اثنا حضرت خير البرايا - عليه و آله من الصلوات انماها و من التحيات ازكيها - به نظرش درآمد كه مىفرمايد اگر مىخواهى از اين سرگردانى نجات يا بى نزد ما آى ، و امير محمد بدان جانب روان گشته بيدار شد و صباح اين واقعه را به بعضى از نزديكان در ميان نهاد . هم در آن مجلس يكى از محرمان آن سيد ستوده صفات گفت كه من نيز دوش در خواب ديدم كه پدر شما اسبى بور آورده و شما را سوار ساخته همراه خويش برد و بدين جهت دغدغهء تمام بر ضمير منير زبدهء اولاد خير الانام راه يافته آن روز سوار نشد و حال آنكه امير خان با ملازمان خود قرار داده بود كه هرگاه امير محمد به باغ شهر درآيدى آن حضرت را بىاختيار ساخته به قلعهء اختيار الدين برند و چون دو سه ساعت از روز بگذشت و امير غياث الدين محمد در باغ پيدا نگشت ، امير خان ، پير احمد بيك و قاسم مهردار و اسحاق بيك را با جمعى كثير از خواص خود به دولتخانهء آن يگانهء زمان فرستاد تا او را گرفته به قلعهء اختيار الدين بردند و همان ساعت منازل آن حضرت و متعلقان و ملازمان و مصاحبانش غارت يافته نكايت آن حالت به بعضى از همسايگان ايشان نيز سرايت نمود . امير زين الدين على و زمرهاى ديگر از اصحاب آن قدوهء اولو الالباب مؤاخذ و مقيد گشتند و طوفان بلا در آن روز به مرتبهاى بالا گرفت كه هركس از نوكران امير خان در هر جا گمان برد كه چيزى از امتعهء دنيويه به حصول مىپيوندد ، به بهانه آنكه جهات امير محمد در اين منزل است بدانجا درآمده دست به نهب و تاراج برآوردند و اين صورت به عرض امير خان رسيده ، خواجه على خان را با جمعى از ملازمان سوار ساخت تا گرد شهر برآيند و به تسكين آن فتنه قيام نمايند . القصه ، امير غياث الدين محمد آن روز و آن شب در قلعهء اختيار الدين محبوس بود ، اين بيت را در سلك نظم كشيد و بر رقعهاى نوشته نزد امير خان روان گردانيد : به تيغ ظلم مرا مىكشى و خواهى ديد * كه عاقبت چه كند با تو خون ناحق من اما هيچ فايده بر آن مترتب نگشت و امير خان از غايت قساوت قلب از سر خون آن حضرت درنگذشت . صباح روز ديگر قدوهء اولاد خير البشر ، يعنى عالىجاه نقابت منقبت هدايت مرتبت ، امير جمال الحق و الحقيقة و الدين عطاء الله - سلمه اللّه و ابقاه - نزد امير خان رفته التماس مخلص امير محمد فرمود و امير خان سخن آن