عبد الحسين نوايى
266
رجال كتاب حبيب السير ( فارسى )
قدوهء سادات زمن را به سمع قبول نشنود و با خواص خويش مشورت كرده جازم شد كه به صرصر بيداد ، شمع شبستان ولايت را منطفى سازد و به دست تعدى يوسف مصر هدايت را از اوج جاه به چاه هلاك اندازد . هرچند كه جسد روزگار از ظهور اين فتنه مىلرزيد و رخسار خورشيد از نهيب اين آشوب زرد مىگرديد ، اما امير خان به تخيلات نفسانى و تسويلات شيطانى همان روز كه چهارشنبهء هفتم رجب بود به وقت نصف النهار ، قاسم مهردار را به قلعه فرستاد تا به خبه ، آن نخبهء آل خير العباد را هلاك ساخت و از عقوبت جبار منتقم - عز اسمه - نينديشيده خود را در ورطهء خصومت حضرت رسالت - عليه السلام و التحيه - انداخت : دريغ آن نقابت قبابى كه بود * دلش كان علم و كفش بحر جود دريغ آن صدارتپناهى كه مهر * به خاك ره او همى سود چهر دريغ آنكه بود از علوّ نسب * سر دودمان رسول عرب دريغ آنكه از فيض انعام عام * دل خلق را شاد كردى مدام دريغ آنكه بود از وفور كمال * عطابخش اصحاب جاه و جلال دريغ آنكه بودى ز خلق حسن * نوازندهء واقفان سخن دريغ آنكه از بهر فكر صواب * عيان ساختى سلك درّ خوشاب دريغ آنكه در زير چرخ كبود * به فضل و هنر مثل او كس نبود دريغ آنكه چشم فلك بعد از اين * نبيند نظيرش به روى زمين چه گويم كه متوطنان بلدهء هرات را از حدوث آن واقعهء هائله چه مقدار اضطراب دست داد ، چه نويسم كه افاضل و سادات را از وقوع آن حادثهء شامله چگونه مصيبتى اتفاق افتاد : گفتم كه ز قصه مشكلى بنويسم * وز درد فراق حاصلى بنويسم كو دل كه از آن حال غمى شرح دهم * كو دست كز آن درد دلى بنويسم حقا كه اگر كوه از آن اندوه متزلزل گشتى جاى آن بود و اگر سپهر از حيرت از حركت بازايستادى غريب نمىنمود : تا ديده ديد واقعه زين صعبتر نديد * دل كين خبر شنيد كسش با خبر نديد