عبد الحسين نوايى

238

رجال كتاب حبيب السير ( فارسى )

قندهار شتافت و شرف ملازمت حضرت خلافت‌پناه ، ظهير السلطنة و الخلافه ، محمد بابر پادشاه دريافت و چندگاه در ظل عاطفت آن پادشاه عالىجاه به موجب دلخواه اوقات مىگذرانيد و فى جمادى الاخرى سنهء ثمان و عشرين و تسعمايه در بلدهء كابل به عالم آخرت خراميد و حالا برادر ارشدش شيخ زين الدين كه از اقسام فنون بهره‌مند است و از حيثيت لطف طبع و حسن خلق و لطافت گفتار و محاسن كردار بىشبه و مانند ، در آن آستان معدلت آشيان به‌سر مىبرد و منظورنظر الطاف پادشاهانه بوده در سرانجام مهام فرق انام سعى و اهتمام مبذول مىدارد و در انجاح ملتمسات خواص و عوام ، لوازم اجتهاد ظاهر ساخته تخم محبت در فضاى خواطر مىگمارد . عطيهء كف باذلش چون پرتو آفتاب شامل شيخ و شاب و گنجينهء دل بحر آثارش مخزن دقايق مؤلفات اولو الالباب . چو هست از وى خدا و خلق خشنود * ظلال دولت او باد ممدود ( جزو 3 ، ج 3 ، ص 347 ) شيخ ابو الوجد فارغى حال جمال حال اين دو برادر صاحب كمال است و به وفور فضل و عرفان سرآمد ارباب وجد و حال و آن جناب ولد شيخ وجيه الدين است كه مضمون عنايت آيين وجيها فى الدنيا و الاخرة ، بر ذات خجسته‌صفاتش صادق مىآيد و مدتها در دار السلطنهء هرات در سجادهء زهد و تقوا متمكن بود و هرگز قدم از جادهء سنن سنيّه نبويهء - عليه افضل الصلاة و اكمل التحيه - بيرون نمىنهاد و شيخ ابو الوجد بغايت درويش‌وش و فانى مشرب است و گاهى به نظم اشعار لطافت آثار اشتغال مىنمايد . اين مطلع از نتايج طبع شريف اوست : چو تير خودكشى در سينه‌ام بگذار پيكان را * مرا دل ده كه تا مردانه در راهت دهم جان را و آن جناب حالا در سدهء سدره انتماء حضرت پادشاهى متوطن بوده لوازم دولتخواهى به‌جاى مىآورد و از موائد كثير الفوايد نواب درگاه خلايق‌پناه بهرهء تمام دارد . ( جزو 3 ، ج 3 ، ص 347 )