ناظم الاسلام كرمانى

495

تاريخ بيدارى ايرانيان ( فارسى )

در آن بدهند آنوقت بطبع برسانند . وزارت تجارت داده شد بشعاع السلطنه پسر شاه لكن آقايان قبول نفرمودند زيرا كه بدون اطلاع بمجلس و تصويب رؤساء بوده است ديوانيان ميگويند چون هنوز مجلس رسمى نشده است و نظامنامهء آن بصحهء اعليحضرت نرسيده است پس اعطاء اين منصب و شغل بايد امضاء شود در اين مذاكره حضرات تجار بالاجماع قبول نكردند و گفتند ما در مجلس اين وزير حاضر نميشويم و كلية و رأسا رد نمودند وزارت او را . چند روز قبل كه آقايان حضور شاه رفتند نوشتيم وزير دربار امير بهادر عصاى سرطلاى خويش را تقديم حضرت آقاى طباطبائى نمود در عوض عصاى خودشان كه مفقود شده بود . پس از مراجعت آقايان شهرت گرفت كه امير بهادر حضور شاه عرض كرده بود عصاى سرطلاى خود را دادم به آقا سيد محمد و پانصد تومانهم دادم بآقا سيد جمال مجتهد افجهء و هردو را راضى كردم اين خبر كه به حضرت حجة الاسلام رسيد عصا را پس‌فرستادند يعنى عصا را دادند به حاجى غفار خان كه فردا به‌برد و بدهد بامير بهادر . روز پنجشنبه دويم رجب 1324 - امروز حاج غفار خان از طرف حضرت حجة الاسلام آقاى طباطبائى رفت بصاحبقرانيه و عصاى امير بهادر را برد و به او رد نموده و گفت حضرت آقا فرمودند مرا گمان اين بود كه سر اين عصا برنج است از اين جهت قبول كردم اينك معلوم مىشود كه طلاست و من طلا را در دست نميگيرم امير بهادر چون با حضور صدر اعظم و نايب السلطنه خجالت كشيد از اين رد عصا لذا خود را كنار كشيده و گفت حضرت آقا نهايت بىمرحمتى را دربارهء من فرمودند لكن من دست از اخلاص خويش برنميدارم و حضور حضرت حجة الاسلام عرض كنيد باجداد طاهرين شما كه من عصاى سركار را پس نميدهم و نبايد هم پس بدهم اين رد عصا خيلى بشرف امير بهادر برخورد و مردم از اين رد عصا خيلى خوشحال شدند . طرف عصر امروز وزير مختار روس خدمت حضرت حجة الاسلام رسيد به قدر نيم ساعت نشسته و گفتگوى سياسى و پولتيكى كردند . اول شب نير الدوله حاكم تهران كه معزول شده خدمت حضرت آقاى طباطبائى رسيد . روز جمعه سويم رجب 1324 - امروز جمعى از بزرگان و طلاب حضور مبارك حضرت حجة الاسلام آقاى طباطبائى رسيدند در باب نظامنامه مذاكره نمودند . انجمن مخفى ثانوى بعد از رفتن آقايان بقم انجمن مخفى اولى كه فقط همّشان مصروف ترويج معارف و علوم و تشويق از مدارس و مكاتب بود موقوف گرديد و اجزاء آن پراكنده و متفرق شدند پس از مراجعت آقايان جناب آقا ميرزا محمد صادق پسر دويمى آقاى طباطبائى را ملاقات نموده گفتم آقاى من ، ما امروز بيشتر از سابق محتاجيم بانجمن چه ما سابق مقصود را فقط مذاكره از مدارس و معارف ميدانستيم و در بيدارى مردم و تشويق آنان بمعارف و علوم ساعى و جاهد بوديم لكن خداوند عالم بر ما تفضل نمود و بقلب پادشاه انداخت كه مجلس شوراى ملى بما ملت مرحمت فرمود و امروز مىبينيم اشخاصى در بين افتاده‌اند