ناظم الاسلام كرمانى

414

تاريخ بيدارى ايرانيان ( فارسى )

مردم را هم نخواهيم گذارد كه دكاكين را باز نمايند . آقاى سيد عبد اللّه بهبهانى قرآن را بر سر دست گرفته مردم را قسم داد كه متفرق شوند و در مسجد توقف نكنند و ضمنا پيغاماتيكه كتبا از طرف شاه فرستاده شده بود در حضور جمع قرائت نمود پس از آن فرمود اى مردم آنچه را كه در باب عدالت تقاضا و خواهش نموديد عاقبت جز گلوله جوابى نشنيديد كار بناملايمات و سختى خواهد رسيد پس هرچه زودتر است برويد البته برويد . مردم كه اين فرمايشات را شنيدند متفرق شده و رفتند بخانه‌هاى خود از طرفى دولتيان بعضى را محرك شده و جار كشيدند كه آقايان ميفرمايند آمدن شما به يارى ما و بستن دكاكين حرام است البته دكاكين را باز كنيد عوام بيچاره باور نموده رفتند بخانه‌هاى خود و معدودى از خواصّ باقى ماندند . نعش حاج سيد حسين را بعضى گفتند در جاى ديگر دفن كنند تا بالاخره نعش را بردند در امامزاده زيد دفن نمودند شب را آقايان در پشت‌بام مسجد ماندند آقا ميرزا مصطفى آشتيانى ببهانهء مرض مادرش از مسجد بيرون آمده و رفت بخانهء امير بهادر و با امير بهادر تا صبح از صلح مذاكره مينمود على المذكور امير بهادر گفته بود از نياوران آمده‌ام به شهر و تا كار را يكسره ننمايم نزد شاه نميروم و اگر تو با من همراهى كنى يكنفر از اين ملاها را در شهر نميگذارم يا آنها را ميكشم و يا به طرفى تبعيد ميكنم آقا ميرزا مصطفى در جواب گفت كه آقا سيد عبد اللّه و آقا سيد محمد را به طرفى بفرستيد ديگران خاموش ميشوند امير بهادر گفت چند نفرى را سياهه كرديم و نوشتيم كه بايد اخراج و نفى بلد شوند و عدهء آنها بپانصد نفر ميرسد و نيز مذكور شد كه نوشتهء امان از براى خود و بستگانش گرفته و نيز امير بهادر قول داد كه قروض آقا ميرزا مصطفى را اداء نمايد و ده هزار تومان با لقب شيخ الاسلامى برايش بگيرد درصورتيكه آقايان را متفرق سازد . مجملا روز شنبهء بيست و يكم را صبح از منزل امير بهادر بيرون آمده و به طرف مسجد روانه گرديد در وقت ورود به مسجد آقا ميرزا ابو القاسم طباطبائى ملتفت شد كه مشار اليه با نوكر امير بهادر وارد به مسجد گرديد و فورا رو كرد بمشار اليه و گفت اين شخص كه با شما بود نوكر امير است آقا ميرزا مصطفى گفت چون شنيدم مردم را مانع ميشوند از دخول به مسجد فلذا فرستادم اين شخص را كه با من آشنائيت دارد آوردند و همراه خود آوردم كه كسى ممانعت ننمايد از دخول به مسجد و الا مرا مانع ميشدند از ورود به مسجد . روز شنبهء بيست و يكم جمادى الاولى سنهء 1324 - امروز بازارها باز شد مردم مشغول كسب و كار خود شده قريب به چهار فوج سرباز اطراف و روى بام مسجد را گرفته احدى را نميگذاشتند كه داخل مسجد شود آب جارى را به سختى غدغن نموده و مانع بودند كه وارد مسجد بشود خوردنى از قبيل نان و ميوه ورودش نيز امروز ممنوع شد و مانع ميشدند از اينكه كسى بآقايان ملحق شود آقا ميرزا سيد على پسر آقاى بهبهانى خواست وارد مسجد و نزد پدر خويش ملحق شود صاحب منصب چنان سيلى به صورت آقازاده زد كه دوارى عارض سيد گرديد و فورا به زمين نشست صاحب منصب از اين حركت نادم گرديد چند قدمى پس رفته و روى خود را به طرفى گردانيد آقازاده وارد مسجد گرديد و با چشم گريان پدر را ملاقات نمود .