ناظم الاسلام كرمانى
316
تاريخ بيدارى ايرانيان ( فارسى )
امير بهادر بر او وارد شود همان آن متغيّر شده مراجعت مىكند سيد برهان گفت پس كارى بكنيد بلكه با آقازادههاى آقا دوستى كند نگارنده گفت از اينكه به آقازادهها مقصود شما را اظهار نمايم مضايقه ندارم لذا با جنابان آقا ميرزا ابو القاسم و آقا ميرزا محمد صادق مقصود سيد را اظهار داشته هردو جواب دادند مراوده و ملاقات مخفى امير بهادر با آقاى طباطبائى صلاح نيست بالاخره معلوم شد به طرف آقاى بهبهانى و آقايان ديگر هم رفته بودند و از همه مأيوس شده بودند . اشخاصى كه يك ماه قبل از مراوده و دوستى آقايان منفور بوده اين ايام محرم و صفر واسطه برميانگيزانند كه با آقايان دوستى و معاشرت نمايند اگرچه از تبعيد سعد الدوله وزير تجارت به طرف يزد و مبعّد شدن دكتر شيخ محمد خان احياء الملك به طرف فرنگستان و سيد جمال الدين واعظ ببلدهء قم تا يك اندازه ملاحظه و ترس در كار است . دكتر محمد خان احياء الملك طبيب مخصوص امين السلطان از اشخاص باتربيت و حرارت است در شب چهارشنبهء سيزدهم ذى الحجه به حكم عين الدوله و تقصير آنكه چيزفهم و عالم است مبعّد شد . سبب تبعيد او را كتبا از خودش استعلام نموده آنچه در جواب نگارنده نوشته است عينا نقل ميكنم و هذا صورته . مكتوب احياء الملك اما جهت تبعيد را خودم نفهميدم و هرچه فكر كردم كه چه تقصير شرعى يا عرفى داشته باشم باز نفهميدم فقط كار خلاف اين بنده اين بود كه دو روز قبل از تبعيد يك درخت توتى توى حياط داشته بملاحظهء اينكه مگس و كثافت نزديك اطاق ميداد انداخته بودم اگر اين فقره چنانچه ميگويند و بنده هم تجربه كردهام اسباب تبعيد و دربدرى بنده است بارى غير از اين كار هيچ خلافى نداشتهام مگر آنكه براى تحصيل معاش كه لازمهء زندگى است هركس اين بنده را بعيادت ميخواست از اعيان و فقراء حاضر بوده شايد آمد و رفت اين بنده با مردم چه روز و چه شبها اسباب خيال آن بدسلوك شده شبانه يكى از رفقاى مخصوص اين بنده را پيغام فرستاده كه مريضهء داريم و وجود بنده لازم است ( اسم آن رفيق و آن كسى كه به خيال خودش بنده را بحقهبازى خواسته بود ببرد لازم بذكر نيست زيرا كه اين قبيل كارها در آن ايام مايهء ترقى هركس بوده و طرف سؤال نميتوانند بشوند در آن عصر وحشيگرى و استبداد در امور نافع به خود هركه بيشتر بود پيشتر بود ) تا آنكه در شب 13 ذى الحجه 1323 ساعت چهار از شب گذشته در فصل زمستان مخصوصا در راه بدون لباس زمستانى چنانچه افتاده و دانى و بدون پول و ساير لوازم كه لازم نبود در درشكه نشسته و با مأمورين رفته به راه حضرت عبد العظيم تا آنكه صبح آن شب بحسنآباد رسيديم و بعد از يك شب ديگر مأمورين ديگرى آمده و مأمورين سابق بنده را تسليم مأمورين جديد نموده قبض الواصل گرفته مثل آنكه امانت پستى تحويل نموده باشند بعد از آنراه مراجعت داده به طرف قزوين و از آنجا به طرف رشت و بالاخره خارج از وطن خود مجبورا شده ديگر معلوم است كه خيال چه مىكند كه اهل و عيال چه خواهند كرد مختصرا اينكه چرا در بعض از مجالس صحبت نموده