ناظم الاسلام كرمانى

314

تاريخ بيدارى ايرانيان ( فارسى )

طباطبائى بود در حضور آقايان در بالاى منبر گفت كه اسلام غريب است و پس از مدتى كه علماء اعلام طهران دامن همت و فتوت بكمر زده و عازم شده‌اند كه اسلام را يارى نمايند و متحمل صدمات شده‌اند كه بلكه مسلمين از عدالت بهره‌مند شوند يكنفر از اهالى بروجرد كه سالها در اين پايتخت از لباس اسلام و از ملت نان خورده چنين و چنان نوشته است وا ديناه وا اسلاماه بارى چون برادر حاج على اكبر كه آقا عماد باشد در اين مجلس حاضر بود و از اشخاص صحيح و درست بود لذا شريف الواعظين بملاحظهء احترام اين برادر گفت اين مكتوب ظاهرا از شخص مسلمان نبوده و شايد عبد المحمود يهودى اين كاغذ را براى تضييع يك شخص مسلمانى و يا غرضى ديگر نوشته است بهرجهت هيجان و حرارت فوق‌العاده در مردم و عامهء اهالى پديد آمده است و جدا از حجج اسلاميه مطالبهء اجراء دستخط و انعقاد عدالتخانه را مينمايند . اين ايام آقايان علماء كارشان رو بترقى و در نهايت احترام و اعتبار در امور سياسى و دولتى مداخله ميكنند زمانيكه آقايان در زاويهء مقدسه متحصن بودند و از رجال دربارى و منسوبين سلطنتى احدى جرئت نداشت كه ظاهرا با آنها همراهى و از آنها معاونتى نمايد جز معدودى كه از جان خود گذشته آنها هم با نهايت ملاحظه و خوف رفتار مينمودند ليكن اين ايام على الظاهر وسايل تقرب به آقايان را اهم امانى و مقاصد خود قرار ميدهند نگارنده براى مقياس اين زمان با چند روز قبل كه آقايان در زاويهء مقدسه بودند از براى خوانندهء تاريخ يك راپورت مخفى و يك مذاكرهء مخفى را استشهاد ميآورم و نيز دسايس شاهزاده عين الدوله را كه چگونه سلوك ميكرد با آقايان و بچه سعى و از چه راه ميخواست ميان آنها را اختلاف اندازد ذكر ميكنم پس از آن برشتهء تاريخ معاودت مينمايم و راپورت مخفى صورت آن از اينقرار است : راپورت مخفى روز يازدهم ذى القعده ( 1323 ) اعتصام السلطنه فرستاد عقب من كه نايب حسين هستم رفتم خدمتشان مرا برد در حياط خلوت پشت اندرون فرمود چند كاغذ براى آقايان نوشته‌ام با بعض امانتها بايد به روى بزاويهء مقدسهء حضرت عبد العظيم كاغذها و امانتها را طورى برسانى كه كسى مطلع نشود چه آدمهاى عين الدوله و امير بهادر خيلى مواظب هستند مبادا گيرافتى گفتم اطاعت ميكنم و مطمئن باشيد بعد سه كاغذ به من داد كه بخطوط مختلفه نوشته بودند خط نسخ ، خط زنانه ، بعلامتهاى حروفى و چند امانت هم داد و گفت يكى از اينها مال آقاى آقا سيد محمد مجتهد است يكى متعلق به آقا سيد عبد اللّه مجتهد است يكى هم مال آقا شيخ مرتضى . كاغذها را گرفتم و سه امانت عبارت بود از سه بسته پول زرد و هر بسته چهل اشرفى چهار تومانى كه جمعش مىشود صد و بيست اشرفى چهار تومانى گفت اينها را به همان آقايانى كه صاحب كاغذند بده و رسيد بگير و بيا من گفتم فردا پيش از اذان صبح ميروم كه كسى مرا نه‌بيند بعد آمدم خانه يك جيب در توى شلوارم دوختم و كاغذها و پولها را گذاشتم در توى جيبها و آمدم در طويله بمهتر گفتم صبح پيش از اذان صبح ( جو ) يابوى كرند را بده كه من ميخواهم بروم جائى