ناظم الاسلام كرمانى
274
تاريخ بيدارى ايرانيان ( فارسى )
سيد هاشم جواب داد بواسطهء جنك روس و ژاپون قند كمتر از سابق وارد ايران مىشود چند تلگراف همين امروز براى من مخابره شده است كه در همدان و رشت هم گران است بلكه قيمت قند در طهران ارزانتر از رشت و همدان و عراق است علاء الدوله گفت ميگويند شما قند را كنترات كرديد سيد جواب داد اولا ما قند را كنترات نكردهايم بلكه از تاجر مخصوص ميخريم ثانيا آنكه در كنترات همزمان جنگ و مرك عمومى اجراء قانونرا اجازه نميدهد اين ايام قند از روسيه كمتر وارد مىشود علاء الدوله گفت بايد التزام بدهيد كه قند را مثل سابق بفروشيد سيد جواب داد من التزام نميدهم لكن صد صندوق قند دارم آنها را پيشكش جنابعالى ميكنم و دست از تجارت برميدارم در اين اثناء منشى وزير تجارت وارد شد و بطريق نجوى بعلاء الدوله گفت سيد هاشم تاجريست معتبر و مقدس سعد الدوله وزير تجارت مخصوصا مرا فرستاده است كه عرض كنم بىاحترامى او بىمخاطره نيست . علاء الدوله از اين پيغام وزير تجارت متغير شده و رو بفراشها كرد كه كى رفته است نزد وزير تجارت فراشها عرض كردند پسر آقا سيد هاشم حاج مير علينقى از بين راه رفت منزل وزير تجارت علاء الدوله رو كرد به آقا سيد هاشم و گفت حالا معلوم شد كه نزد وزير تجارت هم رفتيد در اين اثناء حاج سيد اسمعيل خان كه يكى از اهل نظام و خرنده و فروشنده قند بود وارد شد و در عوض سلام نظامى و يا تعظيم حكومتى گفت سلام عليكم علاء الدوله بر او متغير شد كه تو چه داخل آدمى هستى كه به من سلام ميكنى و تعظيم نميكنى ( آها ) بچهها بيائيد يك پاى اين سيد پير و يك پاى اين سرهنگ را بفلكه بهبنديد فراشها ريختند سيد بيچاره و حاج سيد اسمعيل خان را بيرون برده آنها را خوابانيدند كفش و جوراب را از پاى آنها بيرون آورده پاى آنها را بفلكه بستند پنج نفر فراش دست بشلاق و مشغول زدن شدند در اين بين حاج مير علينقى پسر آقا سيد هاشم وارد شده خود را انداخت روى پاى پدرش و گفت چوب را به من بزنيد تا من زنده باشم نميتوانم ديد پدرم را چوب بزنيد فراشها او را عقب كردند ثانيا خود را از دست فراشها نجات داده و خود را انداخت روى پاى پدر و فلكه علاء الدوله گفت پدر را رها كنيد و چوب او را به پسر بزنيد پاى آن دو نفر را از فلكه باز كرده پسر را بفلكه بستند متجاوز از پانصد شلاق بپاى پسر زدند حاج مير علينقى پسر بزرك آقا سيد هاشم در اين وقت سنش به بيست و هفت سال رسيده بود طاقت شلاق خوردن را داشت . در اين وقت پيشخدمت وارد شد كه نهار حاضر است علاء الدوله گفت سايرين را بعد از نهار بزنيد بسم اللّه آقايان بيائيد نهار بخوريد و از آن اطاق برخواسته به اطاق نهارخورى رفت آقا سيد هاشم را نيز با جمعى ديگر احضار كرد و گفت آقا وقت چوب بايد چوب خورد و وقت نهار بايد نهار خورد فعلا مشغول نهار شويد . پس از صرف نهار باز باطاق اول مراجعت كرد و رو كرد به سيد هاشم و گفت يك التزام بنويسيد كه قند را مثل سابق در يكمن پنجهزار بفروشيد سيد امتناع كرد و گفت عرض كردم ممكن است ترك تجارت قند كنم ولى ممكن نيست قند را در يكمن هفت هزار بخرم و پنج هزار بفروشم علاء الدوله رو كرد بجناب امين التجار كردستانى كه از سادات و تجار معتبر و حاضر در آن مجلس بود و گفت آقا شما اين آقا را راضى كنيد و التزام از او بگيريد . در اين وقت يكنفر وارد شد و سر گذارد در گوش علاء الدوله و گفت شهر بهم خورد دكاكين