ناظم الاسلام كرمانى

293

تاريخ بيدارى ايرانيان ( فارسى )

از خانهء عين الدوله بيرون آمده بمدير فرمود خدمت آقا عرض كن كه عين الدوله هزار تومان پول داده هشتصد تومان از براى شما صد تومان از براى آقا ميرزا علينقى صد تومان هم براى آقا ميرزا كاظم اگر غير از اين بگوئيم آقا از مسئلهء پانصد تومان مطلع مىشود مدير هم قبول كرد آقا ميرزا علينقى چهل و چهار تومان از آن پانصد تومان بمدير داد بقيهء پول را خدمت آقا بردند آقا هم پنجاه تومان بمدير دادند ميرزا محمد محرر آقا از اين مسئله دلتنگ شده كه چه جهت دارد كه در اين قضيه بايد مدير محرم باشد و دخل ببرد و من بيكاره باشم با مدير بناى بخل و عداوت را گذارد و بجمعى از دوستان خودش گفت كه من بايد مدير را بدنام كنم نيمدانم چه شد كه مردمان باهوش از اين واقعه مطلع شدند آقا پول را دادند بمدير كه اين پول را پس بده به عين الدوله مدير پول را برد عين الدوله پس نگرفت چند روزى پول نزد مدير ماند تا آقا پول را قبول فرمود و از مدير پس گرفتند دو سه روز از اين واقعه گذشت يكشب اعظام الممالك و آقا ميرزا علينقى رفتند منزل مدير قول و قرار در خصوص جدا شدن آقا سيد احمد از ساير آقايان نمودند آقا ميرزا علينقى فرمود من خدمت آقا ميرسم و آقا را راضى ميكنم كه به شهر مراجعت بفرمايند هرچه آقا فرمودند بشما خبر مىدهم . بارى شب جمعه مدير را از حضرت عبد العظيم فرستادند به شهر گفتند به عين الدوله بگو كه آقا فرمودند كالسكه بفرستيد عقب من كه بيايم لكن به چند شرط . اول آنكه پنجهزار تومان قرض مرا فورى بدهيد دوم آنكه دويست نفر سوار از دوشان تپه همراه من بكنيد كه مرا به شهر بياورند و درب خانه را به روى من به بندند از براى آنكه مردم بگويند كه آقا را مجبورا به شهر آوردند . مدير وارد شهر شد بباغ عين الدوله كه جنب دروازهء دوشان تپه است درحالتيكه امير بهادر جنگ هم پهلوى عين الدوله بود تفصيل را گفت عين الدوله جواب داد كه شب جمعه است من از دوشان‌تپه به شهر آمده‌ام از براى غسل جمعه چه‌طور برگردم بدوشان‌تپه بارى سه از شب گذشته شاهزادهء عين الدوله مراجعت بدوشان تپه كرد امر كرد كالسكهء چهار اسبه بستند پيشخدمت خودش را كه صدق السلطان لقب داشت او را همراه مدير كرد كه آقا را از حضرت عبد العظيم بياورند آقايان مطلع از اين قضيه شده بدگمان شدند كه اين اسباب چينى خود آقاست آقا به اين ملاحظه خودشان تشريف نبردند آقاى آقا ميرزا كاظم آقازادهء بزرگ را همراه صدق السلطان كرده پنهانى از آقايان فرستادند بدوشان‌تپه كه عذر امشب را بخواهند و از جانب آقا قول بدهند كه فردا پس از فرستادن كالسكه خود آقا تشريف مياورند آقازاده تشريف بردند و فرمايشات آقا را رسانيدند شام را هم در دوشان‌تپه صرف فرمودند و از براى خواب مراجعت فرمودند به شهر منزل اعظام الممالك خوابيدند سحر هم در حمام اعظام الممالك وضو گرفته نماز خواندند و با درشكه كرايه‌اى اول صبح مراجعت كردند به حضرت عبد العظيم لكن همه روزه بتوسط كاغذ دستور العمل بمدير ميدادند كه چه بكن و چه بگو كه عين كاغذها به خط و مهر جناب آقا ميرزا علينقى موجود است ( كه نگارنده به چشم خود بعض از آن كاغذها را ديده ) . ميرزا محمد محرر بواسطهء عداوت با مدير تمام وقايع را در حضرت عبد العظيم باسم مدير بيچاره شهرت داد و او را بدنام كرد كه مدير هم از ترس آبرو و جانش آمد به شهر در منزل كربلائى جواد سمسار بسر حاج آخوند سمسار متحصن گرديد و پناه به او برد بواسطهء آنكه جواد محل وثوق حجة الاسلام