ناظم الاسلام كرمانى
292
تاريخ بيدارى ايرانيان ( فارسى )
شمشير دودمهء هنديست همان قسم برندگى دارند در اين گفتگو بودند كه آقا از پيش شاه مراجعت فرمود با عين الدوله بناى حرف را گذاردند فرمودند اگر ميخواهيد كه آقايان از شما راضى بشوند و به شهر مراجعت كنند بايد چند كار بكنيد اول آنكه علاء الدوله را از حكومت طهران معزول بفرمائيد دوم آنكه ظفر السلطنه را هم معزول كنيد از حكومت كرمان سوم آنكه عسگر گاريچى را چوب بزنيد و عزل كنيد از راه قم چهارم آنكه يك عصاى جواهر نشان بدهيد به من كه خودم از براى حاج ميرزا محمد رضاى كرمانى بفرستم عين الدوله هيچيك را قبول نكرد بعد از صرف شام آقا مراجعت فرمود به حضرت عبد العظيم شب بعد مدير درب حرم ايستاده بود كه فراش يك پاكت داد بدست مدير به مهر اعظام الممالك سر پاكت را باز كرد اعظام الممالك نوشته بود حسب الامر حضرت و الا وجود شما در دوشانتپه لازم است مدير آمد خدمت آقا اجازهء رفتن خواست آقا مرخص فرمود و گفت برويد آقا ميرزا علينقى در حضور آقا بمدير گفت بهر قسم كه ميدانى از عين الدوله پولى از براى آقا بگير مدير جان نبادا بىپول برگردى . . . . حسب الامر آقا مدير رفت بدوشان تپه پهلوى عين الدوله شاهزاده بمدير گفت چه خبر دارى مدير گفت قربان از آن جائى كه آفتاب طلوع مىكند تا آنجائى كه غروب مىكند تمام دشمن شما هستند و همه بشما بد ميگويند اگر نميتوانيد همه را بكشيد لكن ميتوانيد همه را از خودتان راضى كنيد عين الدوله گفت مدير ديشب همچه بنا شد كه آقا از ساير آقايان جدا بشود چه شد مدير گفت قربان توقع به اين بزرگى اول تهيهء آسودگى ايشانرا بفرمائيد بعد اين تمنا را از ايشان بفرمائيد اولا آنكه آقا مرافعه نميكند كه دخل كند دوم آنكه ملك موقوفه هم در دست ايشان نيست كه با آن ملك گذران كنند بعلاوه آنكه آقا در حضرت عبد العظيم خودشان هزار تومان مقروض شدهاند و آقا ميرزا على نقى هم پانصد تومان مقروض شدهاند عين الدوله گفت جبران تمام اين خرابيها را ميكنم هزار تومان نقد به خود آقا مىدهم پانصد تومان نقد هم به آقا ميرزا علينقى مىدهم صد تومان هم بخودت و ماهى صد تومان به آقا مىدهم ماهى پنجاه تومان بآقا ميرزا كاظم ماهى پنجاه تومان بآقا ميرزا على نقى ماهى بيست و پنج تومان هم به تو خواهم داد . خواست اين پولها را بدهد كه مدير از براى آقا ببرد مدير قبول نكرد گفت فردا آقا ميرزا علينقى شرفياب مىشود پول را بايشان تحويل بدهيد كه بدست خودشان رسيده باشد او هم قبول كرد فردا بعد از ظهر آقا ميرزا علينقى با مدير رفتند منزل عين الدوله هزار و پانصد تومان اسكناس تحويل آقازاده دادند صد تومان هم بمدير وعدههاى سابق هم مكرر شد آقازاده به عين الدوله گفت خوب است بمدير بفرمائيد كه به آقا نگويد كه حضرت و الا پانصد تومان پول بدعاگو مرحمت فرمودهاند او هم بمدير سپرد كه اظهار نكنيد آقا ميرزا علينقى به عين الدوله گفت قربان آقايان را بنده و آقا راضى كردهايم كه به شهر مراجعت بفرمايند اما چهار نفر نميگذارند اول آقا ميرزا مصطفى دوم آقا ميرزا ابو القاسم سوم آقا ميرزا محسن چهارم اعتماد الاسلام داماد آقا سيد عبد اللّه خوب است شما اين چهار نفر را با خودتان همراه كنيد بنده هم كه دست ارادت دادهام آنوقت به خوبى مقاصد خودتانرا انجام خواهيد داد ( اگر بخواهم تمام فرمايشات آقازادهء وطنخواه ملتپرست را بنويسم مثنوى هفتاد من كاغذ شود ) آقازاده با كمال خوشحالى