ناظم الاسلام كرمانى

288

تاريخ بيدارى ايرانيان ( فارسى )

شد آقا ميرزا ابو القاسم طباطبائى بود كه آمد جلو پدر را گرفت و گفت من تا زنده باشم نميگذارم پدرم را ببريد رو كرد به آن بزرگوار و گفت پدر جان كجا ميرويد ما را ميخواهند يتيم كنند اى واى پدرم را يارى كنيد سادات طباطبائى اطراف آقا را گرفته طلاب هم كه هر كدامى در خيال فرار بودند جمع شده مانع حركت آقايان شدند طايفهء نفريها و خدام حضرت و اهالى شاهزاده عبد العظيم سينه‌هاى خود را سپر كرده و گفتند تا ما زنده باشيم نميگذاريم آقايان را ببريد صداى گريه و ضجهء سادات بلند شد زنها ريختند بسر و سينه ميزدند هياهو و صداها ببازار رسيد بازارها بسته شد زن و مرد اطراف صحن را گرفته فرياد وا اسلاماه وا ديناه واشريعتاه از مردم به آسمان ميرفت هنگامه برپا شد كه تا آنوقت احدى ياد نداشت آقاى طباطبائى فرمود من حاضرم آقاى بهبهانى را راضى كنيد امير بهادر رفت كه آقاى بهبهانى را بياورد مردم ريختند و آقاى طباطبائى را چپاندند توى حرم آقاى بهبهانى هم رفت بتوى حرم وَ مَنْ دَخَلَهُ كانَ آمِناً امير بهادر ديد كه حركت آقايان مشكل شد به خيال آنكه شب آنها را حركت دهد به آقايان گفت من رفتم شما تا شب فكر خود را بكنيد بلكه به خوبى امر بگذرد اين اخبار بتوسط تلفون به شهر رسيد در شهر هم هياهو و گفتگو در بين مردم افتاد نزديك بود در شهر بلواى بزرگى حادث شود كه از طرف شاه تلفون شد بامير بهادر كه متعرض آقايان نشود و مراجعت نمايد نگارنده در شهر بود از استماع اين خبر رفتم در خانهء جناب آقا سيد اسد اللّه طباطبائى برادر آقاى طباطبائى ديدم اين سيد محترم به حالت گريه در روى سجاده افتاده است و دعا مىكند و نصرت آقايانرا از خدا درخواست مينمايد . حالت اين سيد بزرگوار و مرجعيت او و داشتن بعض ادعيه خصوص نسخهء صحيح لوح جنّة الاسماء و اذن و اجازه در استعمال آن از پدر مرحومش و يا بعض بزرگان معروف و مشهور است . در اين واقعه كه او را دل شكسته و گريان و به حال دعا ديدم نگارنده را يقين حاصل گرديد كه سلطنت مظفر الدينشاه و صدارت عين الدوله بلكه رياست قاجاريه متزلزل خواهد شد . يكى از موثقين گويد يك شب وارد شدم بر سالار اسعد و او را ديدم كه مشغول قمار بود به او گفتم تو اهل قمار نبودى چه شده است كه در اين مكان قدس خود را مشغول به اين خلاف شرع و عمل شنيع نمودى بطريق مزاح يا از روى واقعيت جواب داد كه آنچه ابن سعد در مأموريت خود نمود از بستن آب و نان بر روى اولاد فاطمه و شكستن قلوب طيبه و طاهره من نيز در اين مأموريت خويش بجاآوردم اين يك معصيت مانده بود او را نيز بجاآوردم كه در مأموريت خود كوتاهى نكرده باشم . و نيز گويند كاغذى نوشت به امير بهادر جنگ كه من طرف با اولاد فاطمه و ذرارى رسول نميشوم و از نوكرى ديوان و اين مأموريت خود استعفا ميخواهم استدعا ميكنم كه كسى ديگر را مأمور به اين حفظ و حراست فرمائيد كه از عهدهء من خارج است . عين الدوله ديد امر مهاجرين رو بترقى است و عما قريب رشتهء امور از هم گسيخته خواهد شد و طلاب علوم هم كه چند نفرى در طهران بودند از اين واقعهء رفتن امير بهادر در مهاجرت نموده به آقايان ملحق شدند فلذا تدبيرى نمود و پيغام داد براى آقايان كه يكنفر امين از طرف خودتان بفرستيد كه شفاها با