ناظم الاسلام كرمانى

289

تاريخ بيدارى ايرانيان ( فارسى )

شاه مذاكره نمايد و مقاصدتانرا اظهار و عرض كند و از شاه جواب بشنود آقايان هركس را معين كردند عين الدوله عذر ميآورد تا اينكه جناب آقا سيد احمد طباطبائى را معين و نزد شاه روانه داشتند مقاصدشان را نيز فهرست نموده با جناب آقا فرستادند . در اين مقام عرض ميكنم يا طبيعت موافقت نمود و ميل و ارادهء عين الدوله مصادف و مطابق شد با انتخاب آقايان و يا آنكه تبانى و مواطاة در بين عين الدوله و بعضى بود چه عين الدوله همين را طالب بود كه آقا سيد احمد وكيل آقايان باشد و به همين جهت حكميت آقا را آقايان رد نموده و قبول نكردند لكن نگارنده برحسب وظيفهء خود در اين مقام ناچار است از اكتفاء كردن به آنچه كه آقا شيخ مرتضى مدير الذاكرين نوشته است و الان نوشتهء او حاضر است و بر طبق آن نوشته قسم قرآن ياد كرد كه يك كلمه از آن خلاف واقع نيست و نگارنده آن نوشته را با قرآن از دست جناب مدير گرفته و قول دادم كه به همان نوشته اكتفاء كنيم فلذا عين مكتوب ايشان را بدون تصرف در آن درج مينمائيم و از خوانندهء تاريخ معذرت ميخواهم چه اين گونه نوشتجات را نگارنده به قيمت گزاف خريدارى خواهد نمود و در تحصيلش بزحمات كثيره مبادرت مينمايد و هذا صورته . بسم اللّه الرحمن الرحيم بدبخت و بدعاقبت‌ترين خلق . . . . . . . . . از بازار مراجعت ميكرد و به خانه ميرفت در كوچهء قهوه‌چى باشى كه معروف بپاچنار است آقاى آقا سيد احمد و دو نفر آقازاده و جمعى فرارا به حضرت عبد العظيم مشرف ميشدند رسيدند به من ( مدير روضه‌خوان ) فرمودند بيا برويم به حضرت عبد العظيم عرض كردم شما قدرى آهسته‌تر تشريف ببريد تا بنده بروم مالم را سوار شوم و بيايم بتعجيل رفتم سوار بر اسب شده نزديك كاروانسراى امير به آقا رسيدم در خدمت آقا رفتم تا بيرون دروازه دم قهوه‌خانه پياده شدند آقا فرمود گفته‌ام كالسكه بياورند قدرى صبر كنيد مشغول چاى خوردن بودند كه جماعتى از سربازها همه چوب بدست پستك پوشيده آمدند دست آقا را بوسيدند و عرضه داشتند خيال داريد كجا برويد فرمودند به حضرت عبد العظيم سربازها گفتند بيائيد خدمت امام جمعه در شهر اگر آقا اجازه دادند آنوقت برويد و الا مأموريم كه نگذاريم شما برويد در اين بين آقا سيد علاء الدين داماد آقاى آقا سيد عبد اللّه ( اعتماد الاسلام ) با يكنفر ديگر درشكه سوار بودند آمدند دم قهوه‌خانه از اين مطلب مطلع شدند مراجعت فرموده از دروازهء دولاب به حضرت عبد العظيم مشرف شدند چيزى نگذشت آقاى آقا ميرزا ابو القاسم با درشكه رسيدند حكايت سربازها را براى آقا نقل كردند آقا ميرزا ابو القاسم متغيّر شده بسربازها فرمودند غلط كرده هركس بشما همچو امرى را كرده است بدرشكه‌چى فرمودند پسر هى كن تا درشكه حركت كرد سربازها از عقب دويدند نزديك كوره‌ها درشكه را در ميان گرفته در اين بين كالسكه آقاى آقا سيد احمد رسيد آقا سوار شدند و فرار كردند مدير هم سوار بر اسب بود ميخواست او هم فرار كند كه يكدسته سرباز با چوبهاى ارجن رسيدند مدير را ميان گرفتند چوب زيادى بمدير زدند ساعت نقره از بغلش افتاد بردند يكتاى كفشش افتاد گم شد آخر اسب همت كرده مدير را از چنگ دشمن نجات داده او را به حضرت عبد العظيم رسانيد لدى الورود واقعه را حضور آقايان عرضه داشت آنها به او دلدارى داده و اظهار مرحمت فرمودند آقا ميرزا كاظم پسر آقاى آقا سيد احمد مبلغ ششهزار دينار پول بمدير داد كه كفش از براى خودش