ناظم الاسلام كرمانى
287
تاريخ بيدارى ايرانيان ( فارسى )
عقلاء و دانشمندان ميدانند كه لذت حرّيت و نوعيت مقدم بر ملاحظهء پدريست در مقام صيانت وطن و ديانت آدمى از پدر و اولاد بلكه از خود بايد گذشت ) بارى بفاصلهء بيست روز عموم ائمه مساجد و علما و سادات و طلاب و بعضى از تجار ملحق شدند بآقايان ايام جمعه در صحن و حرم و مسجد جا بر مردم تنگ بود . عين الدوله ديد روزبروز بر جمعيت آقايان افزوده مىشود و شايد فتنه بزرك شود مستمسك به پول شد آنچه را كه اول نداد و اگر داده بود شايد به مقصود خويش نايل ميشد يعنى امر را بتأخير ميانداخت حاضر بدادنش شد بوعد و وعيد و پيغام زيد را ببين عمرو را ملاقات كن از آن جمله پيغام به آقاى طباطبائى داد كه بيست هزار تومان بشما مىدهم بيائيد شهر مثمر ثمر نشد ( نگارنده از شخص آقاى طباطبائى شنيدم كه عين الدوله بيست هزار تومان به من ميداد كه از آقا سيد عبد اللّه كناره كنم ) . از اين تشبث هم مأيوس شده در خيال تبعيد و نفى رؤساء برآمده سالار اسعد را با چند نفر سوار و يكدسته سرباز فرستاد در حضرت عبد العظيم كه على الظاهر مأمور بودند بحفظ و حراست آقايان يكروز كه هوا در شدت سردى بود امير بهادر جنگ با دويست نفر سوار و چند كالسكه و گارى وارد بزاويهء مقدسه گرديد و در صحن مقدس ورود نمود آقايان و رؤساء را جمع نموده كه اعليحضرت شاهنشاه فرموده است من شما را حركت داده و با خود ببرم حضور شاه كه خود شاه شفاها با شماها گفتگو فرمايد و مقاصدتانرا برآورد و منهم در انجاح مقاصد شما ساعى و جاهد ميباشم اخلاص و ارادت مرا بسلسلهء جليلهء علماء و ذريّهء رسول و بنى فاطمه خاص و عام ميدانند آقايان چون وضع را قسمى ديگر ديده و از مقاصد دولتيان مسبوق بوده لذا از آمدن به شهر امتناع فرمودند امير بهادر گفت من مأمورم شما را از اين محل حركت دهم اگرچه بخراب كردن اين گنبد مطهر و اتلاف نفوس منجر گردد و شما ميدانيد من اطاعت شاه را واجب ميدانم جناب آقا سيد جمال الدين افجهء كه از علماء بزرك بود بناى تغير و تشدد را گذارد و گفت براى خاطر يك خرى كه دختر خرى ميگيرد ما بايد كشته و تلف و دربدر بيابانها گرديم مقصود آقا سيد جمال اين بود كه بگويد ( براى خاطر يك خرى كه زن يك خرى را ميخواهد يعنى امام جمعه كه زن موقر السلطنه را ميخواهد ) سهوا و اشتباها بجاى زن لفظ دختر را اداء فرمود و البته اينطور عبارت بشاه برميخورد امير بهادر كه ديد لفظ خر را اطلاق بر شاه كرد لذا متغير شد و سخن آقا را قطع كرد و گفت سيد بىاحترامى بشاه ميكنى و بد از شاه ميگوئى آه من زنده باشم و اين سيد اينطور بآقاى من و صاحب من و ولى النعمى من بد بگويد الان يا خود را ميكشم و يا اين سيد را اينقدر داد و فرياد كرد كه حالت غشوه او را دست داد و به زمين افتاد غلامهاى كشيكخانه كه اين حالت امير بهادر را ديدند دست بتفنگ ريختند در صحن مقدس و اطراف آقايان پراكنده شده جناب حاج شيخ مرتضى آشتيانى از اين وضع و پريشانى حال علماء و ذريهء فاطمه درهم رفته يك دفعه به حالت غشوه به زمين افتاد آقايان متوحش شده هردو را به هوش آورده پس از مذاكرات بسيار بنايشان بر حركت شد و عازم برآمدن به شهر كه بعضى از سوارهاى كشيكخانه رسانيدند به آقايان كه اگر در كالسكه سوار شويد شما را به شهر نخواهند برد بلكه هر كدامى را به طرفى خواهند برد اول كسى كه مانع از حركت آقايان