ناظم الاسلام كرمانى

286

تاريخ بيدارى ايرانيان ( فارسى )

نظميه وليعهد طلاق او را در محضر حاج شيخ فضل اللّه گرفته بود و چهل هزار تومان بموقر السلطنه دادند در مقابل اين زن و تاكنون بدون شوهر مانده بود و احدى او را نگرفته بود اين ايام امام جمعه آن زن را به عقد خود درآورد و امام جمعه داماد شاه گرديد مدرسهء مروى را هم متصرف شد . مسجد خازن الملك را كه تا اين ايام در تصرف حاج شيخ مرتضى بود و امامت آن مسجد هم با معظم له بود واگذار به آخوند ملا محمد آملى نمود مقدسين كه اعتقاد و حسن ظنّى به آخوند مزبور داشتند چون دانستند كه تصرف آخوند در مسجد به غير اذن حاج شيخ مرتضى و بر خلاف قانون اسلام مىباشد نماز خود را اعاده نمودند و عقيده‌شان دربارهء آخوند سلب شد رنود هم از گوشه و كنار عوام را ملتفت كرده كه اين آخوند رياست‌طلب و منافق مىباشد كار به جائى رسيد كه آخوند امام جماعت كه هيچ زمانى كمتر از دويست الى سيصد نفر مامومين او نبود بيكى و دو نفر از بستگانش رسيد لذا مسجد را ترك نمود و نماز جماعت را موقوف كرد . وضع مساجد تغيير كرد مردم دانستند كه رؤساى اسلام و علماء حقه آنانى بودند كه مهاجرت نمودند بزاويهء مقدسه ، مسجد شاه كه در اقتداى به امام جمعه مردم براى جا نزاع و مشاجره مينمودند خالى ماند واعظى مانند سيد جمال الدين از ميان رفته در جاى او سيد صالح كرمانشاهى نشسته همان اندازه كه سيد جمال الدين محبوب القلوب و منظور خلق بود اين سيد صالح مبغوض و مطرود در نزد آنها بود مردم متنفر از منبر و موعظهء او بودند حتى آنكه يك نفر از عوام رفته بود در عرشهء منبر نجاست ريخته بود بيچاره واعظ در وقت نشستن در روى منبر دست و لباس او ملوث گرديده بارى مامومين امام جمعه از اقتداء به امام منصرف شده و منحصر گرديد بآدمهاى شخصى و چند نفر آخوند قارى و بعض اجزاء و حاشيه نشينان مجلس او هرچه بر اقتدار و جمعيت مهاجرين افزوده ميشد از شئونات امام جمعه و شيخ فضل اللّه كاسته ميگرديد در دربار دولت هم نفاق بين رجال و درباريان به حد كمال رسيده بود ميرزا نصر اللّه خان مشير الدوله و دو پسرش مشير الملك و مؤتمن الملك و ناصر الملك ( نايب السلطنه حاليه ) و امير خان سردار ( امير اعظم حاليه ) و بعضى ديگر باطنا و قلبا با آقايان همراه بودند و مستعد براى تبديل سلطنت استبدادى بسلطنت ملى . شاهزادهء عين الدوله صدر اعظم ايران روزبروز بر تكبر و تبختر او افزوده ميگرديد كه اگر مظفر الدين شاه مانع نبود در يك روز همهء علماء و سادات طهران را معدوم مينمود در اين اثناء امرى اتفاق افتاد كه باعث قوت آقايان و ضعف شيخ فضل اللّه و امام جمعه گرديد و آن مهاجرت آقا ميرزا مهدى پسر حاج شيخ فضل اللّه و ملحق شدن او به آقايان بود آقا ميرزا مهدى مزبور با پنجاه نفر از طلاب مهاجرت نمود اين آقازاده اگرچه جوان است ولى با فضل و زهد از اول تحصيلش طريق آقازادگى را متروك و به طرز فقر و طلبگى حركت ميكرد و نفوذيهم در محلهء سنگلج و اطراف خود داشت زيرا كه از آقازاده‌هائى بود كه اذيت و آزارش باحدى نميرسيد و هيچوقت ملاحظه آقازادگى و شئونات پدرى را نمينمود و يكقدم بر خلاف شرع برنميداشت اين موافقت با آقايان و مخالفت پدر حقانيت مهاجرين را ظاهر ميساخت بعلاوه از نطق و قدح مخالفين ذرهء كوتاهى نكرد ( بعضى از مردم كوته‌نظر بر آقا ميرزا مهدى ايراد وارد ميساختند كه چرا مخالفت پدر را نمود ولى