سيد صادق سجادى

452

تاريخ برمكيان ( فارسى )

حالى كه گذشته است عرضه دارم بعد از آن فرمان خليفه راست . امير المؤمنين فرمود جوابى كه دارى بگو . غلام گفت كه من پرورده و برآوردهء جعفرم و آنچه او در حق من كرده است هيچ پدرى در حق پسرى نكند و تا من در خدمت ايشان بوده‌ام ايشان را بنده و مخلص و هواخواه درگاه خلافت ديده‌ام و هيچ وقتى درين مدت خلافى و بدخواهى كه در آن زيان ملك و دولت امير المؤمنين باشد ازيشان نديدم . امّا آنچه مشيت حق تعالى باشد كه ايشان را از بندگى درگاه خلافت اين‌چنين بلاها رسد ، آن اندازه دريافتن همچو . . . « 1 » نباشد ؛ و من بنده روزى سوار مىرفتم . بر سر كوچه‌اى ديدم كه پسر فضل برمكى با جامه‌اى كهنه و پاره‌پاره مىآيد . او را بشناختم ، آزرده و درهم شدم . انديشه كردم كه او را دستگيرى نيست . اگر او را درين حال دريابم و خدمتى به تقديم رسانم حق نمك ايشان بجا آورده باشم . باز در خاطر گذشت كه مبادا امير المؤمنين بشنود و مرا عتاب و عقاب فرمايد . باز حقوق نعمتهاى ايشانم ياد آمد و از سر جان برخاستم و به جهت پسر و زن محقّرى فرستادم . اكنون بنده به گناه خويش معترفم و در مقام بندگى و سياست ايستاده‌ام هرچه فرمان شود گردن نهاده‌ام . چون غلام جوابهاى مذكور بر زبان راند ، هارون الّرشيد سر فرود انداخت و در فكر شد و زمانى بگذشت سر بالا كرده بسيار بگريست و گفت در آنچه برامكه را بر من خدمت و بندگى و اخلاص بسيارست هيچ شبهه نيست و يقين بدانى كه همچو ايشان ممتاز در هر زمانى پيدا نخواهند آمد . من اين روز را مىانديشيدم و در عواقب آن نظر مىكردم كه از قتل و قمع ايشان سپر تير بلا خواهم شد و تا روز قيامت خلق ايشان را نيكو و مرا بد خواهند گفت . امّا چه كنم . غضب و غيرت خود را پس نيامدم و به واسطهء قتل جعفر با ايشان اصلا مجال آشتى و اصلاح نماند . و اگر مانده بودى هر كه از ايشان زنده بودى باز ايشان را بركشيدمى و به درجهء اول رسانيدى . و ليكن چه كنم كه هيچ محابا نكردم و آن‌چنان خاندانى را زير و زبر گردانيدم و اين زمان پشيمانى سود ندارد ؛ و رحمت خدا بر تو و هزار آفرين بر اصل تو باد . بعد ازين آنچه درجهء تست يكى به صد خواهم كرد كه هم حلال‌زاده‌اى و هم حلال‌خوارى و هم اصيل و بزرگ‌زاده . بيرون برو و جمله فرزندان و تابعان برامكه را كه مانده‌اند بطلب و عذر ما از ايشان بخواه و دويست هزار

--> ( 1 ) . يك كلمه در اينجا خوانده نشد .