سيد صادق سجادى
436
تاريخ برمكيان ( فارسى )
سر در جهان نهم . حكايت [ 30 ] و هم على بن حسين روايت مىكند كه روزى فضل يحيى برمكى به طرف باغهاى خود به تفرّج بيرون آمده بود و حريفان و نديمان و مطربان همراه بودند و من آن روز به خدمت او مصلحتى داشتم . چون به سمع مبارك او رسانيدم ، در حال بر وفق مقصد من آن جماعت تمام كرد و مرا گفت امروز در باغ با من موافقت نماى . در مصاحبت او به باغ رفتم . زمانى نيكو آنجا تفرّجى بكرد و طعام . . . « 1 » فرمود و قيلوله همانجا كرد و نماز ديگر ، از آنجا به جانب خانه خود بازگشت و من همراه او درون درآمدم . ناگاه در راه ديدم كه جوانى خوشمنظر خوبلقا به جهت عروسى سوار شده با چندى از ياران و مطربان سرود گويان شادىكنان مىرود . چون نظر آن جوان بر فضل يحيى افتاد ، از اسپ فرود آمد و مسرّتكنان بوسه بر ركاب فضل يحيى مىزد و مىگفت كه اين ركابى است كه بر چتر شاهان شرف دارد و اين ركابى است كه از بزرگى به آسمان مىسايد . ازين بابت كلمات خوش مىگفت و نشاط مىكرد . فضل شرمندهوار ازو پرسيد كه درين كار خير چهقدر مال خرج شده است ، و فرمود تا صد هزار درم به دو حاليا بدهند ، و گفت كه آنچه امروز صرف شود خرج كن باقى را ملكى بخر تا از غم نان و جامهء عيال و علوفه و خدمتگاران خاطر تو پريشان نشود . جوان سر بر زمين نهاد و گفت در حق من چيزى كردى كه هزار حاتم طايى غلامى تو زيبد . يك كرم ديگر بكن تا شرف من در بغداد ظاهر شود . فرمود آن چيست . گفت اين همه بزرگان و نديمان و حريفان و گويندگان كه در ركاب تواند بفرما تا فردا در خانهء من مهمان شوند و مالى كه تو دادهاى در آن صرف كنم و مهمانى شگرف به تقديم رسانم و آبروى من در چنين شهر پيدا آيد و بر اقران و امثال خود تفاخر نمايم و ميان خلق نامور گردم . فضل تبسّم كرد و آن همّت او را خوش آمد . خازن را فرمود كه صد هزار درم ديگرش بده تا به جهت مهمانان همگى لوازم ضيافت را مهيّا كند و من نيز اجازت دادم تا همگى حريفان و نديمان و مطربان به خانهء تو آيند و آنجا سه روز ايشان را مهماندارى كنى « 2 » و عام و خاص بغداد را طعام و شراب دهى . جوان گفت اى وزير آنچه
--> ( 1 ) . يك كلمه خوانده نشد . اساس ، ك ندارند . ( 2 ) . در متن : كنم . ك ، اساس : مهمان تو باشند .