سيد صادق سجادى

435

تاريخ برمكيان ( فارسى )

خدمت كردم و از مجلس او بيرون آمدم و راه خانه گرفتم و در دل قرار دادم كه مقدار ده هزار درم جمع كنم و بر يحيى معاذ فرستم ، باشد كه از حقوق او چيزى بجا آورده باشم . چون به خانه آمدم ، ديدم كه پيش صفّه من چهارصد هزار درم نقره انبار كرده‌اند و كسان فضل منتظر من ايستاده . چون مرا بديدند رقعه به دست دادند . فضل در آن نبشته بود كه اى على رحمت خدا بر تو باد كه شكر نعمت منعمان خود مىگزارى و ما را از درماندگى بزرگان آگاهى مىدهد . چهارصد هزار درم فرستاده‌ايم . صد هزار درم شكرانهء آگاهانيدن تو و سيصد هزار درم به يحيى معاذ رسان و او را بگو تا چند روز ديوان وزارت حاضر شود تا او را شغلى و عملى فرمائيم كه از آن به او راحتى رسد . من رقعه را بخواندم . او را طلب كردم و مال به دو رسانيدم و او را به خدمت بردم . فضل او را شغل فرمود و بعد از چند روز او را با نعمت و ثروت تمام ديدم . و اللّه اعلم بالصّواب . حكايت [ 29 ] على بن حسين بن جعفر ، كه يكى از علماى كبار بغداد بود ، چنين آورده كه روزى همراه با فضل يحيى برمكى به گرمابه رفته بودم . گرمابه چنان آراسته بود كه از بوى عطر آن آدم را خوش نمىآمد كه از آنجا پاى بيرون نهد . من از گرمابه برون آمدم . دور صفّه بنشستم . فضل بن يحيى را ديدم كه از گرمى حمّام روى او سرخ گشته بود و به تضرّع و شكستگى تمام از حضرت بارى عزّ اسمه از گرمى آتش دوزخ استغاثه مىكرد و به كرات « 1 » مىگفت « اللّهم انى اعوذ بك من حرّ النيران » . على بن حسين مىگويد كه چون او را در حالت همچنان ديدم كه ترس آتش درو غالب يافتم ، گفتم اى مخدوم اين‌چنين روى و خوى و كرم و سخاوتى كه تو دارى پندارم كه اكرم الاكرمين ترا به آتش دوزخ نسوزد . خاطر جمع دار كه در باب اسخياء احاديث بسيار واردست كه ايشان به بهشت روند و آتش دوزخ گرد ايشان نگردد . به استماع اين سخن ، فضل يحيى چشم پرآب كرد و مرا بدان دل سوزى ثنا گفت و خازن خود طلبيده صد هزار درم مرا داد و فرمود كه هم امروز سيصد هزار درم ديگر به فقرا و مساكين بغداد صدقه دهند ؛ و مرا گفت كه امروز از گرمى اين گرمابه چنان بترسيدم كه اگر مرا خليفه معذور دارد خرقه بپوشم و عصا به دست گرفته

--> ( 1 ) . در متن : به كرامات . تصحيح از اساس .