سيد صادق سجادى

434

تاريخ برمكيان ( فارسى )

از آن ممالك برخاست و خليفه را چندان حزن و اندوه روى داد كه در آن اندوه رنجور شد و از برانداختن برامكه تأسّفها مىخورد و دولتش سپرى شد ، جَزاءً بِما كانُوا يَعْمَلُونَ * و اللّه اعلم بالصّواب . حكايت [ 28 ] ابو على حسين بن جعفر ، كه از ظرفا و بلغاء آن وقت بود و ميان ندماى برامكه محلى و حرمتى داشت و از دولت ايشان ثروتى بىاندازه حاصل كرده ، در تصنيفى از آن خود آورده است كه روزى مرا بر در خانهء يحيى معاذ كه از دبيران سرآمد بغداد بود گذر افتاد . در خانهء او را بسته ديدم و آن جمعيّت و انبوهى و آمد شد خلق كه پيش ازين ديده بودم نديدم . از همسايهء او تفتيش حال او كردم ، گفتند كه از دست وام‌خواهان متوارى شده است و چنان تنگدست و بينوا گشته كه كسى از غلامان و چاكران گرد او نمانده است . خانه خالى و اتباع و اشياع « 1 » او پريشان شده‌اند و كارش به فقر و فاقه كشيده . خاطر من از استماع پريشانى حال او متغيّر گشت و بسيار آزرده شدم . چه او را بر من حقوق بسيار بود و مىدانستم كه مردى باحيا و مروّت بود و عزّت و حرمت تمام در ميان خلق داشت و پيوسته با حشمت زندگانى كردى . كار او كه به اينجا رسيده باشد ، هرگز حال بينوايى خويش از وفور حيا پيش كسى نگشايد . اين فكر بر من مستولى شد . عزم خدمت فضل بن يحيى كردم و اندوه‌زده به خدمت او نشستم . چون با او به عيش و طرب مشغول گشتم ، آثار حزن در پيشانى من مشاهده كرد . پرسيد كه ترا پريشان‌خاطر مىبينم حال چيست ؟ من كيفيت حال يحيى بن معاذ و برافتادن مال و درماندن او تقرير كردم و در حال تقرير ، قطرات آب از چشم من فرو مىريخت . فضل چون درماندگى او بشنيد ، هيچ اثرى درو پيدا نشد و مرا هيچ جوابى نداد و من از آن سبب غمناك‌تر شدم و خود را ملامت كردم كه چرا درين مجلس ذكر او كردم . گمان بردم كه مگر فضل را مهمى پيش آمده است و الّا رسم او نيست كه چون حكايت درماندگان بشنود تغافل نمايد . و چون در آن مجلس هيچ نشاطى در من پيدا نيامد « 2 » و زمان‌زمان حزنم زياده مىشد ،

--> ( 1 ) . در متن : اشياى . تصحيح از اساس ، ك . ( 2 ) . در متن : بيدار نيايد . تصحيح از اساس .