سيد صادق سجادى
420
تاريخ برمكيان ( فارسى )
بيش از پدر خويش متموّل و زردار شدم ؛ و تا امروز آنچه مىخورم و آنچه دارم همه از انعامات آل برمك دارم . اى عزيران چگونه باشد كه ذكر ايشان شنوم و زار نگريم « 1 » و تعزيت ايشان ندارم . و اللّه اعلم بالصّواب و اليه المرجع و المآب . حكايت [ 22 ] از اسحق بن ابراهيم موصلى روايت كردهاند كه به خدمت فضل يحيى برمكى رفته بودم و او مجلسى ساخته بود و به نشاط و عيش مشغول گشته . چون مرا ديد خوشحال شد « 2 » و بشاشت نمود و اعزاز بسيار فرمود . من بعد از رفتن چند حكايت مضحك تقرير كردم و از استماع آن بسيار بخنديد و منشرح شد . بعد از آن قولى و غزلى و صوتى كه نو ساخته بودم پيش او گفتم . مرا صد هزار درم صله فرمود و خلعت گرانمايه داد و چون صحبت به آخر رسيد ، مرا گفت كه فردا به وقت صبح حاضر شوى كه نيّت صبوحى دارم . بازگشتم و روز ديگر بر سر وعده زودتر سوار شدم . چون ايّام بهار بود و شب چهاردهم ماه و از ماه نورى تمام فايض مىگشت ، به طرف باغ ميل كردم و با خود گفتم تفرّجى بكنم و از نسيم رياحين حظّى بگيرم ، بعد از آن قصد فضل برمكى كنم . چون به باغ رسيدم ، الحق از نسيم آن وقت حظّ تمامى يافتم و از نوا و ناله قمريان در من هزار حظّى پيدا آمد . زمانى آنجا بماندم . وعدهاى كه با فضل برمكى كرده بودم يادم آمد . طمع بر من غلبه كرد و ترك آن لذّات گرفتم و سوى خانهء او روان شدم . در اثناى راه ديدم كه خليل ربيعهء كندى ، كه از مشاهير و معتبران بغداد و ولايتداران خليفه بود ، پياده با جامهء پارهپاره ، گريان از شهر بيرون آمده و از بينوايى و تنگدستى سر در جهان نهاده . و چون بارها ازو صلات و انعامات يافته بودم دلم بسوخت و گريه بر من افتاد . از حال او سؤال كردم . او با چشم پرآب با من گفت كه كار من از دست رفته است و وام بسيار در گردن من جمع شده و اتباع و اشياع بسيار دارم و از هيچ طرف اميدى ندارم . چون كار از حد گذشت راه بيابان گرفتهام و نيز هرگز پياده جايى نرفتهام . يقين دانم كه هم درين نزديكيها هلاك خواهم گشت . مرگ پيش من بسيار ازين زندگانى بهتر است . من از اسپ فرود آمدم و بر دست و پاى او بوسه دادم و در خانهء خود آوردم و در حال پنج هزار درم به وجه قرض به او دادم .
--> ( 1 ) . متن : بگريم . ( 2 ) . متن ندارد .