سيد صادق سجادى

421

تاريخ برمكيان ( فارسى )

چه او زان بزرگتر بود كه ذكر صله خود پيش او توانم گفت . پس او را گفتم كه امروز اينجا باش تا ببينم كه از فضل حق سبحانه و تعالى چه سر مىزند . بعد از آن فردا اختيار رفتن به دست تست . او در خانهء من و من به خدمت فضل شتافتم . چون دير كرده بودم بر من عتاب فرمود . چون ساعتى برآمد اغانى آغاز كردم و استرضاى خاطر او جستم و زمان زمان حال بيچارگى خليل ربيع كندى يادم آمدى و اثر اندوه از من ظاهر شدى . فضل دريافت . پرسيد كه حال تو چيست كه ترا متغيّر مىبينم و زمان زمان آثار و علامات اندوه در جبين تو مشاهده مىكنم . من تمامى حال كه گذشته بود باز گفتم و درماندگى و بيچارگى خليل ربيع كندى تقرير كردم . ديدم كه متأسف و متأثر شد و گفت كجا روا باشد كه ما درين شهر باشيم « 1 » و حال بزرگان بدين گونه بود و ما را كسى خبر ندهد و متفحّص احوال درماندگان نباشيم . حاضران مجلس مرا عتاب كردند و گفتند نمىتوانستى كه اين معنى در مجلس ديگر عرضه دارى و عيش وزير را منغّص نكنى . در حين ، فضل غلام خود را طلبيده و ساكن با او چيزى گفت . بعد از زمانى گفت كه برخير ، و آب و قلم طلبيد و رقعه‌اى نوشت و به دست من داد . درو نوشته بود : بسم اللّه الرّحمان الّرحيم ، ابقاك اللّه و حفظك و اتّم نعمته عليك . رحمت خدا بر تو باد و مادر و پدر تو باد كه حال درمانده‌اى را به سمع ما رسانيدى و منّت آن بر ما نهادى . حاليا پانصد هزار درم عجالة الوقت از جهت خليل كندى فرستاديم . او را از جانب ما معذرت بخواهى و بگويى كه من بعد هر روز در ديوان حاضر شود تا كار او ساخته شود . اسحق ابراهيم موصلى گويد كه چون فضل رقعه به دست من داد و مرا نوازش فرمود ، از مجلس برخاست و درون حرم رفت . من بازگشتم و به در خانهء خليل ربيع كندى در آمد . ديدم كه غلام فضل هشتاد بدره بر سر حمّالان كرده پيش در او منتظر ايستاده است . چون مرا بديد گفت پنجاه بدره از آن خليل كندى است و سى بدره خاصه تست . من حيران ماندم و با خود گفتم اين‌چنين كريمى در جهان كجا توان يافت . هرچند خواستم كه آورنده را چيزى بدهم از من قبول نكرد و مرا گفت كه آخر نه چاكر فضل برمكىام ؟ اگر ترا ندهم از تو چگونه بستانم . او را عذر خواستم و آن مال تسليم نمودم و آن رقعه كه به خط مبارك فضل بود به دو بنمودم . اميدوار گرديده مسرور و مبتهج و دعاگويان به درون خانه رفت و روز ديگر در ديوان پيش رفت . فضل چون او را بديد بنواخت و ذكر

--> ( 1 ) . متن : باشم . از اساس ، ك نقل شد .