سيد صادق سجادى
413
تاريخ برمكيان ( فارسى )
اندازم باشد كه ايشان را بر من نظرى افتد و ازين بلا مرا خلاص رهانند « 1 » . و اگر ايشان بر من ترحّم نكنند چنانچه فرمودهاند بكنيد . روزى بر در جعفر برمكى رفتم . زمانى بنشستم . چون او سوار شد ، نظر او بر من افتاد . حال مرا بديد ، اسب را باز داشت و مرا پرسش كرد . من گفتم كه حيات امروز بيش نمانده است . او را پيش خليفه طلب آمده بود . مرا گفت كه اگر محل خواهم يافت همين زمان ذكر تو پيش خليفه خواهم كرد . من گفتم اصلح اللّه الوزير مزاج خليفه بر شما روشن است . از من مالى حاصل نشده است ، البتّه جان مرا خواهد ستد . اين سخن بشنيد و متأسف به جانب خليفه اسب راند . من از آنجا به در خانهء برادر او فضل برمكى رفتم . همان زمان اصحاب حاجت را درون طلبيده بود . من در ميان ايشان دررفتم و قصّهء خود عرض كردم . همينقدر پرسيد چه مقدار مال بر تو باقى است ؟ گفتم چهارصد هزار درم باقى است . اگر امروز آن نرسد فردا البته مرا به تيغ بگذرانند . هيچ جوابى نداد . من تا نماز ديگر بر در او بماندم ، گرسنه و تشنه برخاسته راه خانه گرفتم و هر كه از دوستان و آشنايان در راه مىديدم وداع مىكردم . چون با موكّلان به در خانه آمدم ديدم كه دو غلام فضل برمكى بر در من از ديرباز منتظر ايستادهاند و پانصد هزار درم بر اشتران بار كرده با ده تخته جامه كسوت خاص آوردهاند . چون مرا ديدند گفتند كه از ميانهء روز تا اين ساعت منتظر آمدن تو ماندهايم . تو كجا بودى و چرا زود نيامدى . اين مالها فضل بر تو فرستاده است . آنچه دادنى دارى بده و باقى را در اخراجات خود صرف كن و عهد بكن كه بعد ازين در عمل امير المؤمنين دست نزنى . اگر ترا مصلحت خواهد افتاد ، شقّى از اقطاعات خود به تو خواهم داد . من از شادى در پوست نگنجيدم و از آنكه جان نويى يافتم نمىدانستم كه در دعا و ثناى آل برمك از زبان من چه بيرون مىآيد ؛ و به خدا سوگند ياد مىكنم كه نه در ولايت عراق و نه در ولايت خراسان بلكه در تمام روى زمين همچو ايشان كريمان نبودهاند و دانم كه نخواهند بود . گويند خرابى بغداد از آغاز برافتادن ايشان بود و هيچكس را در بغداد گمان نتوان برد كه آن كس ممنون منّت ايشان نبوده و از عطا و كرم ايشان خالى مانده . و اللّه اعلم بالصّواب و اليه المرجع و المآب . حكايت [ 20 ] راويان معتمد و مخبران صادق القول نوشتهاند كه ابو على قاسم بن محمد ، كه صاحب
--> ( 1 ) . در متن چنين است .