سيد صادق سجادى

412

تاريخ برمكيان ( فارسى )

كن و حاصل آن نيز ترا روا باشد و عهدهء جواب آن شغل از حساب و كتاب بر من است ؛ و اگر به عوض آنچه از پدر تو نسبت به پدر من واقع شد ، جان ايثار تو كنم هنوز مقصر باشم . حاليا عجالة الوقت همين بود كه كردم . احمد بن ابى خالد احوال از خوشى ندانست چه جواب گويد . و ايراد اين حكايت به واسطهء آن است كه بر ارباب اولى الالباب واضح و لايح گردد كه نيكويى بىنتيجه و ثمره نيست گرچه بعد از مدتها و اعوام باشد . حكايت [ 19 ] عبد اللّه طايى كه يكى از معاريف « 1 » و مشاهير مدينة السلام بوده روايت مىكند از مسيّب « 2 » بن قاسم بصرى كه از او شنيدم كه من يكى از نويسندگان هارون الّرشيد بودم . وقتى خليفه احمد بن ابى خالد را فرمان داد تا مرا اقطاعى بدهد و شغل و عملى فرمايد ، چه پيش از اين هارون الرشيد مرا مصادره كرده بود و هرچه داشتم از من ستده بود ، چندگاه بر در او آمد و شد مىكردم ، خود را به دو مىنمودم . تا وقتى خوش شد و مرا در اقطاع خويش عملى فرمود و مهم كلى به من حواله كرد . چون بدان ولايت رسيدم گرسنه و برهنه و بينوا و وام‌دار بودم . دست‌درازى كردم و وام‌ها ادا نمودم و اسباب تجمّل خود بساختم و چون زحمت بسيار ديده بودم در عيش و طرب مشغول گشتم و اموال بسيار در آن به مصرف رسانيدم . مقدّمان ولايت و رئيسان بزرگ يك جا شدند و به بغداد آمدند و از دست اسراف من پيش خليفه فرياد كردند و قصّه خرج و اخراجات من باز نمودند . امير المؤمنين عوانان به طلب من فرستاد و مرا بنده كرده از سر ولايت آوردند . فرمود تا حساب من كردند . مبلغى مال بر من فرود آمد . هرچه موجود داشتم از من بستدند ، جهت باقى موكلان بر من گماشتند و هر روز مرا به جهت مال تعذيب مىكردند . آخر چهار صد هزار درم بر من باقى ماند و يك درم وجه نماند . قصّه را با امير المؤمنين رفع كردند . بر بالاى قصّه من توقيع فرمود كه يا مال دهد يا سرش بردارند . گويند در سياست ملكى از كشتن و بستن و بند فرمودن در ميان خلفاى عباسى چون هارون الرّشيد ديگرى نبود . مجملا چون موكّلان بر مضمون فرمان خليفه واقف گشتند بر من شدت نمودند . من بر ايشان عجز كردم كه يك روز فرصت دهند تا من خود را نزد پسران يحيى برمكى

--> ( 1 ) . در متن : معارف . تصحيح قياسى است . ( 2 ) . ك : ليث . اساى ناخواناست : مسبت !