سيد صادق سجادى
404
تاريخ برمكيان ( فارسى )
آخر آنچه داشت از نقد و جنس ده بار هزار هزار درم نشد . آن را به من سپرد و مرا گفت كه « در ايام گذشته كه هارون الرشيد خليفه نشده بود و مرا با يحيى بن خالد برمكى صلاح مزاجى نبود ، او پيوسته از من رنجيدى و بعد از آن درين ايّام « 1 » نيز از من او را ايذا و جفا رسيده است ، و ليكن وقتى ابو جعفر دوانقى كه جدّ امير المؤمنين است مرا ادب فرمودند و به دست يحيى داد ، ديدم كه در آن حال در صدد انتقام من نشد و از سر جريمه من بگذشت و پيش خليفه به شفاعت اقدام نمود . اگر لطف كنى خانهء او بر سر راه است ، مرا به خانهء او درآورى باشد كه دل او بر من بسوزد و خاندان ايشان خاندان كرم و مروّتاند . ايشان به آرزو طلبند تا دشمنى و بدخواهى از آن ايشان بديشان التجا كند كه بر درماندگى و بيچارگى او ببخشايند و او را فريادرسى كنند . گفتم كه راست مىگويى . چون ترا به خدمت او برم از من منّت پذيرد و خوشوقت گردد . بيا تا اول ترا به خانهء او برم . شايد حق سبحانه و تعالى ترا از ايشان فرجى « 2 » پيدا آورد . صالح مهران گويد كه چون منصور زياد به خانهء يحيى بن خالد برمكى درآمد ، يحيى از نماز پيشين فارغ شده بود و به تسبيح مىگفت . چون منصور زياد را بديد و حال زارى و بيچارگى او را معاينه كرد سوى من متوجه شد و كيفيت احوال از من پرسيد . من تمام قصّه باز كردم . او منصور زياد را تسلّى و دلخوشى داد كه خاطر جمع دار كه آنچه مقدور باشد دربارهء تو تقصير نخواهم كرد . در حال خازن خود را طلبيد و به تأكيد گفت هرچه در خزانه موجودى دارى بيار و « 3 » اينجا پيش من بريز . خازن از نقود و جواهر آنچه داشت بياورد و مقدار دويست هزار درم شد . بعد از آن بر فضل پسر بزرگ خود رقعه نوشت كه ضيعتى كه به دويست هزار درم مىخواستى بخرى زر آن را نقد بر من فرست كه درماندهاى منتظر نشسته . فضل بعد از مطالعهء رقعهء پدر در ساعت دويست هزار درم را فرستاد . بعد از آن رقعهء ديگر بر جعفر پسر كهتر در قلم آورد كه خرجى كه دارى ارسال كن . او نيز به قياس سيصد هزار درم فرستاد . چون اين قدر زر موجود شد به منّت و ملايمت متقاضى را گفت اين مال به خدمت امير المؤمنين ببر و عرضه دار كه سه بار هزار هزار ديگر فردا من به خزانه رسانم . صالح مهران گفت مرا همچنين فرمان نيست . هم امروز تا نماز شام يا سر يا زر مىبايد
--> ( 1 ) . متن خوانده نشد . تصحيح از ك . اساس ندارد . ( 2 ) . متن : فرخى . ( 3 ) . متن : بيارد .