سيد صادق سجادى

403

تاريخ برمكيان ( فارسى )

حكايت [ 15 ] چنين گويد ابو الحسن طايفى ، كه مؤلف اين تاريخ است ، من از يعقوب بن « 1 » اسحق بن ابراهيم شنيدم كه گفت من از صالح بن مهران كه از مقرّبان هارون الرّشيد بود شنيدم كه گفت روزى هارون الرّشيد مرا پيش طلبيد . چون لحظه‌اى بايستادم سر برآورد و مرا فرمود « همين لحظه بر منصور زياد رو و روز تا شب بايد كه ده بار هزار هزار درهم به تو تفويض سازد و الّا سر او بردارى و پيش من آرى ، و اگر تقصير كنى به روح مهدى كه بفرمايم تا سرت را از بدن جدا كنند » . صالح گويد گفتم « زندگانى امير المؤمنين دراز باد . اگر امروز چيزى دهد و چيزى به فردا گذارد و برين شرط مرا ضمان مال دهد چكنم ؟ » فرمود « اگر امروز ده بار هزار هزار درم نقره در خزانه نرساند سرش به يارى ، ترا با اين فضولى چه كار است ؟ » چون او اين بگفت من دانستم كه قصد جان منصور بن زياد دارد . از پيش او به غايت متفكّر و مردّد بيرون آمدم كه يا رب مرا چه روز پيش آمده است ؛ منصور زياد را البته مىبايد كشت . و اين منصور زياد مردى معتبر و از معارف بغداد است و خيل خانه بسيار دارد . عاقبة الامر به خانهء منصور زياد رفتم و بگرفتم و او را به گوشه‌اى بردم و تمامى ماجرا چنان كه فرمان شده بود با او تقرير كردم . منصور چون اين حكم بشنيد زارزار بگريست و گفت كه « حقيقة امير المؤمنين قصد جان من كرده است و الّا او و ديگران يقين داند كه چندين نقود در خانه من نباشد و من در همهء عمر چندين مال نتوانم به هم رسانيد تا به يك روز چه رسد . امّا تو يك شفقت در حق من از بهر خدا بكن و مرا در خانه بر تا فرزندان و اتباع و اشياع را وداع كنم و از جليسان و هم‌صحبتان بحلّى خواهم و هرچه از زر و نقره و جنس دارم به تو سپارم تا بعد از مرگ من تفرقه نشود و فرزندان مرا آزار و ايذا نرسانند . چه من پسران و دختران را از لطف تو ديده باشم و ترا زيان ندارد و من چون وداع ايشان بكنم و مال موجود به تو بدهم سر مرا بردار و با مال به خدمت امير المؤمنين ببر و بگو من حاجت ترا روا كردم » . و برين قرار داد او را در خانهء او بردم . اهل خانه و عزيزان او چون اين ماجرا بشنيدند غريو از ايشان برخاست و گريه و نعره برآمد كه جن و انس و وحوش و طيور را بر ايشان ترحم آمد و مرا بر ايشان دل بسوخت .

--> ( 1 ) . متن ندارد .