سيد صادق سجادى

397

تاريخ برمكيان ( فارسى )

احتياجى نيست . اما هرچند در اين كار با خطر ، تأمل و تأنى بيشتر رود به صواب و صلاح نزديكتر بود . خليفه گفت دانستم كه چه مىگويى و مطلوب تو صلاح به نيت و صيانت حال برامكه است . من خدمت كردم . ديدم كه امير المؤمنين سر فرو انداخت و اندوهگين گشته در تأمّل و تفكّر مستغرق شد . و آن زمان كه او با من مشورت در ميان آورد در باغى بود و خلوت كرده ، حريفان و نديمان منتظر ايستاده بودند . بعد از آن سر برآورد و همه را اندرون طلبيد و به عيش و طرب مشغول گشت . ناگاه نظرش بر ضيعت « 1 » شخصى كه در حوالى آن باغ بود افتاد . از حاضران تفتيش كرد . گفتند كه ازين ضيعت « 2 » خبر نداريم . فضل ربيع حاجب را طلب كرد و ازو هم پرسيد . او نيز گفت كه نمىدانم كه اين ملك كيست و درين ضيعت « 3 » مرا كمتر نظر افتاده است . هم درين تفتيش بودند كه جعفر رسيد . از او استفسار نمود . بايستاد و از اول تا آخر آن زمين را كه بر دست كيست و در ملك كيست به شرح تقرير كرد . چنان كه خاطر هارون و خواطر حاضران از آن تشريح بياسود و جعفر را بدان معرفت ثناها گفتند . و امير المؤمنين جانب من به گوشه چشم نگاه فرمود يعنى اين‌چنين دانايان را چگونه بر توان انداخت . و اللّه اعلم بالصّواب و اليه المرجع و المآب . حكايت [ 13 ] محمد ابو الحسن علوى مىگويد كه چون غصّه و غضب هارون غلبه كرد و ديدهء عقل او را غلبهء غيرت فرو پوشيد ، ديده و دانسته برامكه بلكه ملك و مال و مملكت خود را برانداخت . روزى متأسف و متندّم نشسته بود كه من درآمدم . چون مرا ديد بشاشتى كرد و نزديك طلبيد و در پيش خود نشاند و چند كس كه نزديك او حاضر بودند هر يك را به طرفى روان ساخت و من دانستم كه مىخواهد مجلس را خالى كند و با من سرّى بگشايد . چون ساعتى برآمد جز من پيش او ديگرى نماند . آغاز كرد كه من مجلس را به جهت آن خالى كرده‌ام كه با تو سرّى بگويم و يقين دانم كه مردى با عقل و كياستى سرّ مرا فاش نخواهى كرد و در آزار من نخواهى كوشيد . من خدمت كردم و گفتم زندگانى

--> ( 1 ) . متن : صفت . از اساس ، ك نقل شد . ( 2 ) . متن : صفت . ( 3 ) . متن : صفت .