سيد صادق سجادى

396

تاريخ برمكيان ( فارسى )

ساخت و در حضرت بيچون تضرّع و بيچارگى بسيار بكرد و در مناجات مىگفت الهى تو مىدانى كه هيچ پسرى خدمت پدر اين مقدار نكرده كه فضل خدمت من كرده و من جز تو كسى را دستگير ندارم . جزاى خدمت‌هاى او تو آن دهى كه رضاى تو در آن باشد . بعد از آن زندانبان « 1 » هيزم را منع نكرد « 2 » و هيچ ايذايى و مكروهى بر ايشان روا نداشت . و اللّه اعلم بالصّواب . حكايت [ 12 ] ابو الحسن عيسى بن موسى كرخى روايت مىكند كه وقتى هارون الّرشيد با من خلوتى كرد و گفت كه من با تو سرّى ملكى خواهم گفت . نعوذ باللّه اگر سرّ كشف شود مرا زيان كلى دارد و تو جان بر باد دهى . ابو الحسن گويد كه من گفتم يا امير المؤمنين در سخنى كه كشف آن مرا زيان دارد ، شفقت آن باشد كه پيش من نگويند . چه اگر آن را شخصى به قياس و كياست و گمان دريابد من كشته شوم بىآنكه جرمى و خيانتى كرده باشم . هر چند به اين معاذير متمسك شدم ، امير المؤمنين مرا معذور نداشت و گفت من مىخواهم كه برامكه را به كلى قلع و قمع كنم و فضل ربيع را كه حاجب و پروردهء من و پدر من است وزارت دهم . امّا مىانديشم كه اين فضل ربيع آن‌چنان معرفت خلق و ادراك سخن و فهم تدبير ندارد كه ايشان دارند . نبايد كه ملك من از قلع و قمع ايشان ابتر شود و من درمانم . و چندين گاه است كه انديشه در خاطر من خطور كرده ، نه با نفس و غيرت خود پس مىآيم و نه برانداختن ايشان را صلاح ملك و دولت خود مىبينم . نمىدانم كه چه كنم . با تو درين كار مشورت مىكنم . ابو الحسن گويد كه چون خليفه اين سرّ خود بر من مكشوف ساخت ، لرزه بر من افتاده هوش از من برفت و دست از خود شستم . اگرچه مىدانستم كه انتظام ممالك او از شرق تا غرب به تدبير برامكه و رأى و رويّت ايشان سربسته است و اگر اين جماعت را كه نظام مهام دولت او به مصالح ايشان منوط و مربوط است براندازد ، ملك بر او بشورد و اگر تحمّل كند از وفور غيرت و حسرت غضبى با نفس خود بر نتواند آمد . پس به ضرورت گفتم كه منافع و مضار قلع و قمع ايشان بر ضمير انور روشن است ، به رأى و صوابديد بنده

--> ( 1 ) . متن : زندانيان . از اساس نقل شد . ( 2 ) . در متن : نكردند .