سيد صادق سجادى
393
تاريخ برمكيان ( فارسى )
نزديك بود كه ديوانه شود . چون به خود آمد گفت اى مكرّم جهان و اى سخّى يگانه ، صد هزار دينار مغربى دادى جمله ماندگيها رفع شد . ملازمت تو مرا كافى است . چندانم دادى كه فرزندان مرا كفايت كند . و در آن سرزمين بعد ازين عطاياى تو دعوى مقدّمى و بزرگى خواهم كرد . چه شكر كنم ترا كه هم مال دادى و هم بزرگى بخشيدى و نه چندان دادى كه من و هزار همچو من شكر آن توانند گزارد . و فضل يحيى را با چندين سخاوت و كرم ، پاكى نفس و تقوى به كمال بود . در جميع اوصاف سرورى و مهترى از سروران و مهتران گذشته ، چنان كه به جايگاه خويش گفته آمد . و اللّه اعلم بالصّواب . حكايت [ 9 ] چنين گويد احمد بن حسن بن سهل ، كه وزيرزادهء مأمون بود ، كه روزى فضل بن يحيى در منزل نشسته بود و نامه مىنوشت و درين اثنا دبير خود را پيش طلبيد و با او آهسته حرفى گفت . دبير آن را خوب فهم نكرد . بار ديگر استفسار نمود . فضل باز آهسته بيان فرمود . اين نوبت باز مفهوم او نشد ، خواست تا بار ديگر باز پرسد . چون فضل را در تقرير ، كمال نزاكت طبع بود به هم برآمد و گفت اى نبطى « 1 » چند مرا به تنگ آرى و اين يك سخن را مكرر پرسى ؟ دبير برنجيد و آزردهخاطر گشت . سوگند خورد كه من دبيرى تو نكنم و گرد خدمت تو نگردم . از من چه گناه و خطا سر زد كه وزير مرا روستايى خواند ، مكافات و نتيجهء خدمت چندين سالهء من [ اين است ] ؟ آنقدر درشتى و سفاهت كرد كه اهل مجلس را گمان شد كه همين ساعت فضل او را ادب خواهد كرد . هرچند او را منع مىكرد ممنوع نمىشد و سفاهت زياده مىكرد و فضل از روى رفق و مدارا مىگفت دبير من تويى و جز تو كسى ديگر به اين امر اقدام نخواهد نمود . هرچند فضل مبالغه مىكرد ، او احتراز بيشتر مىنمود و قسم ياد مىكرد . تا غلامان در حال اين ماجرا را به يحيى پدر فضل رسانيدند . او فى الفور آنجا آمد . فضل چون شنيد كه پدرش آمد بيرون دويده و ركاب پدر را بوسه داد . يحيى به درون آمده و در صفه با تعظيم و تبجيل نشست و فضل دست بر خدمت بسته پيش پدر در ميان غلامان بايستاد . گفته [ اند ] كه هيچ پسرى در جهان فرمانبردارتر به پدر همچو فضل مر يحيى را نبود و هرگز هيچ پسرى
--> ( 1 ) . متن ناخواناست . از اساس نقل شد .