سيد صادق سجادى
394
تاريخ برمكيان ( فارسى )
خدمت پدر اينچنين نكرده كه فضل يحيى را و ادب او نگاه داشته . چون ساعتى برآمد يحيى از فضل پرسيد كه ميان تو و دبير چه ماجرا گذشته ؟ فضل ترسان زمين ادب بوسيده عرضهداشت نمود كه امروز هرچند او را تكليف نامه نوشتن مىكنم قبول نمىكند و امتناع مىنمايد . يحيى از دبير پرسيد كه سبب چيست ؟ دبير دعا و ثناى وزير بجا آورده عرض نمود كه امروز مخدومزاده مرا روستايى گفت و او هرگز مرا سخت نگفته بود . مرا خشم آمد . سوگند خوردم كه ديگر شغل او نكنم . يحيى گفت حق به دست توست كه دبيرى او نكنى . چرا همچو تو آزادمردى را روستايى گويد ؟ بعد ازين مرا نيز زندگانى مشكل مىنمايد . كجا روا باشد كه پسر من آزادمرد را روستايى گويد ؟ و فضل را گفت مرا از تو اين توقّع نبود كه بر زبان تو اينچنين سخنى رود كه دلى از آن بيازارد و مردمان مرا بعد ازين چه خواهند گفت ؟ و ترا چندگاه بايد كه عذر اين بىادبى بگزارى و تلافى اين لفظ ناشايسته كه بر زبان تو جارى شد نمايى . پدر اين كلمات مىفرمود و فضل از غايت شرم نزديك بود كه به زمين فرو رود . آخر آن دبير را يحيى صد هزار درم انعام داد و به خانهء خويش برد و عذر خواست و شغلى ديگر تفويض كرد . و مراد ازين حكايت آن است تا معلوم گردد كه در جهان اينچنين مردم نيز بودهاند . و اللّه اعلم بالصّواب . حكايت [ 10 ] حسان بن محمّد كه از ثقات آن روزگار بود روايت مىكند كه به روزگارى كه برامكه را از هارون الرّشيد آن محنت پيشآمد و او در برانداختن آن كريمان عازم شد ، فضل دبير خود را فرمود كه به جانب خانه برو و اسباب معاشى كه هست غلامان را بگو تا آن محافظت نمايند و تو بر ايشان باش تا پريشان و ابتر نشوند . در خانه اگر بر عيبى از آنها وقوف يا بى ستر آن را در ذمه خويش از فرايض شمرى تا به خلالخوارگى در ميان خلق معروف شوى . حسّان راوى مىگويد مرا ازين حكايت دل مىسوخت و آن دبير نيز بسيارى گريست و مرا گفت كه اى حسّان تو هنوز برامكه را نشناختهاى و حد بزرگى ايشان را نمىدانى . كدام عيب برايشان گمان توان برد كه من آن را بپوشم و آن را نزد خويش كارى دانم . و دبير مذكور در آن حالت دست به جيب خود كرد و رقعهاى بيرون آورد . فضل در آن به خط خود سوى دبير نوشته بود : « چون بدين سطور واقف شوى خازن را