سيد صادق سجادى

388

تاريخ برمكيان ( فارسى )

هارون الرشيد افتاد و گفت اللّه اللّه امير المؤمنين را با چندين شفقت و مرحمت ، در قتل من و تمامى آن برمك سعى نبايد كرد و ما را با سابقهء خدمت قديم ، بىجرم و جنايتى از بيخ و بنياد برنبايد انداخت . از گاه آدم الى يومنا هذا هيچ برده و چاكرى را نسبت با اولياى نعمت و صاحب خود طريق مواصلت و مناكحت واقع نشده و اگر احيانا بخت‌برگشته‌اى را اين معنى در خاطر خطور كرده ، در اندك فرصتى نيست و نابود گرديده ، او را از جمله نمك‌حرامان شمرده‌اند ، و بنده چه گناه كرده كه امير المؤمنين در خون من سعى مىفرمايند . جزاى چندين خدمت و بندگى اين بود ؟ و نيز من كه از فرزندان عجمى گداىام مرا پيوند با آل هاشم و عم‌زادگان مصطفى صلى اللّه عليه و آله و صحبه و سلّم و جهانيان چه نسبت دارد و به چه استعداد در خور اين مرتبه باشم ؟ اگر پدران و مادران من اين سخن بشنوند در ساعت هلاك گردند و از من بيزارى نمايند ، دشمنان ما از استماع اين شاد شوند و اين كار را آخر دولت ما دانند . چند روز ازين اندوه طعام و شراب نخورد امّا فايده بر آن مترتب نشد . هرچند عذر پيش آورد و استغفار نمود ، ليكن قضاى آسمانى و تقدير يزدانى را به علاج و تدبير نتوانست برگردانيد . ناچار جعفر بيچاره به حكم امير المؤمنين تن در داده تزويج را بدان شرط كه گفته بود قبول كرد . و چون شمه‌اى ازين حال به سمع يحيى پدر جعفر ، و فضل برادر و ديگر برادران رسيده ، هولناك و غمگين گشتند و به غربت روزگار خود بداشتند و در مصيبت دولت بنشستند و با يكديگر گفتند كه نام نيك و آوازهء جود وصيت هنر و اصابت رأى ما جهان گرفته بود و عالم به محبّت ما ميل كرده بودند و جهانيان به ذكر مآثر ما رطب اللسان بودند . امير المؤمنين را غيرت آمد و بر ما حسد برد و راه برانداختن ما جز اين نديد كه عباسه را به جعفر دهد و او را متهم كند تا در ريختن خون و برانداختن خاندان ما عذر و بهانه داشته باشد . بعد ازين ما را منتظر نكال و و بال و هلاك بايد بود « فلك نتوانست ديد ، روزگار نتوانست برتافت » . الحاصل جعفر با عباسه محرم شد و در يك مجلس مىنشستند و با يكديگر سخن مىگفتند . عباسه جميلهء جهان بود و جعفر نيز در حسن و جمال و لطافت و شيرين‌سخنى و ظرافت نظير خود نداشت . عاقبت از مكالمه به معاشقه انجاميد . عباسه گاه به كنايه سخنان محبت‌انگيز گفتى . جعفر هرچند احتراز و تغافل كردى و خود را دور داشتى فايده ندادى . از مجالست انس و مباشرت در خلوات ، ساعت به ساعت ميل‌ها و رغبت‌ها از طرفين در حركت آمده مفتون يكديگر شدند . كار به جايى رسيد كه يك لحظه بىيكديگر