سيد صادق سجادى

387

تاريخ برمكيان ( فارسى )

و گفت اى صالح اين مال كه ديدى در نظر من هيچ بود . گفت هم‌چنين است كه بر زبان وزير مىگذرد . گفت الحال سوگند ترا كفارت واجب مىآيد يا نه ؟ صالح شرمنده گشت و گفت از كرم و انعام وافر وزير چندان مال يافتم كه هزار همچو آن سوگند را كفارت توانم داد . فضل فرمود تا دويست هزار درم دگر به وجه آن‌كه او كفّارت سوگندى كه دروغ خورده ادا نمايد بدهند . صالح خوشحال و ثناگويان متوجه خانه شد و متفكّر بود كه اين چه قسم لطفى بود كه دربارهء او بجا آورده شد و متحيّر مانده كه به چه زبان شكر فضل گويد و به چه وجه از عهدهء آن الطاف بيرون آيد . معلوم او كردند كه آنچه نعمان مىگفته حق بود و آن اغراقى كه او مىكرد به جاى خود بود . جهانيان را نيز معلوم است كه ايثار بر آل برمك ختم شد . بزرگان گفته‌اند كه يكى در حق كسى نيكى كند كه او را نيز در ذمه او نيكى ثابت شد باشد . امّا نهايت كرم و غايت جود آن بود كه در حق كسانى كه ازيشان آزارى به وى رسيده باشد و مخالفت و عداوتى ظاهر شده كرم و احسان فرمايند و ملاطفت نمايند ؛ و اين‌چنين نكرده‌اند مگر آل برمك ، رحمة اللّه عليهم واسعه . حكايت [ 7 ] گويند كه هارون الّرشيد را با جعفر برمكى ميلى و رغبتى تمام اتفاق افتاده بود . چنانچه يك ساعت چه روز و چه شب نمىتوانست از صحبت و مجالست او بشكيبد ؛ و با خواهر خويش عباسه هم محبّتى به افراط داشت و نتوانستى كه از ملاقات خواهر زمانى دور ماند و چنين محكوم خواهر بود كه آنچه او اشارت كردى تجاوز از آن ممكن نبودى - چه آن خواهر در غايت دانايى و حسن و در علم و دانش از همه اقربا ممتاز بود ، و زبيده كه حرم خاصّ امير المؤمنين بود با جمعى از اقربا و نزديكان خود به اين عباسه مخالف بودند - و نه بىملاقات خواهر خويش صبر مىتوانست كرد . تا روزى امير المؤمنين جعفر را گفت حال دوستى من در حق خود و در باب خواهرم عباسه ترا معلوم شده است و مىدانى كه من بىملاقات شما نمىتوانم بود . مىخواهم كه حيله‌اى انگيزم كه شما هر دو در مجلس با من توانيد صحبت داشت و اين ممكن نيست بىآنكه ميانهء شما مناكحتى واقع شود كه آن سبب محرميت گردد و اباحت نظر شما بر يكديگر باشد ، به شرط آنكه از شما لوازم نكاح به فعل نيايد و به هيچ جا با يكديگر صحبت نداريد الّا آن‌كه من ثالث شما باشم . چون جعفر اين سخن بشنيد عالم در پيش چشم او سياه و تاريك گرديد ، آشفته و حيران در پاى