سيد صادق سجادى

386

تاريخ برمكيان ( فارسى )

ثناها گفت و آن مالها را تمامى بر سر غلامان و مزدوران نهاد و شادمان به خانه خويش آمد . نعمان گفت اى كاش صالح انصارى درين مجلس بودى و اين عطا را بديدى و به سوگندى كه در نااستوار داشتن قول من در بسيارى كرم شما خورده است كفّارت دادى . فضل از نعمان صورت حال باز پرسيد . نعمان بن عتبه كيفيت آن مجلس به تمامى به سمع فضل رسانيد . چون بازگشتند فضل دبير خود را بخواند و بفرمود تا به جانب والى جزيره مثالى نويسد درين معنى كه صالح خزيمه « 1 » انصارى آنجاست . بايد كه او را دلخوشى دهد و به اعزاز و اكرام تمام بر ما فرستد كه در حق او انديشه‌اى كه كرده‌ايم مبذول خواهيم فرمود . چون مثال به والى جزيره رسيد ، صالح را به تبجيل و تعظيم تمام روانه كرد . امّا صالح از آن نقض كه او گفته بود و با نعمان مجادله كرده و سوگند خورده ، به غايت هراسان و ترسان بود . چون به درگاه فضل آمد ، پيش از آن به يك دو روز فضل فرموده بود تا صحن صفّهء بار را فرش گسترده بودند و زر بسيار از طلا و نقره در نطع‌ها ريخته و انبار كرده . چون صالح به درون آمد فضل او را پيش طلبيد و بشاشت كرد و اشارت نمود تا در ميان ندما بنشيند و فرمود تا سرپوش از آن توده‌هاى زر برداشتند و يك ساعت در آن نظر كرد . بعد از آن همنشينان و ندما را فرمود تا هركس غلامان خود را درآرد و آن‌قدر كه بتوانند بردارند ، و حاضران به سرعت تمام دويدند و غلامان را درآوردند و آن‌قدر كه بتوانستند برداشتند و فضل را دعا و ثنا مىگفتند و مال مىبردند . صالح ايستاده بود و تماشا مىكرد . فضل گفت اى جوانمرد تو مگر كسى همراه ندارى ؟ صالح گفت چندى كه همراه بودند در بيرون در ايستاده‌اند . فضل فرمود كه ايشان را درون آر و آن‌قدر كه بتوانى ازين مال بردار . صالح نيز تمام غلامان را درآورد و خود با آن غلامان به قياس چهل هزار درم نقره برداشت و خواست تا بيرون برد . فضل بخنديد و گفت اى صالح چرا اندك برداشتى ؟ صالح گفت كه حق تعالى در عمر تو بركت كناد . اين مال مرا بسيارست . ازين ملكى بخرم كه تا آخر عمر را كفايت كند . فضل فرمود تا سيصد هزار درم حاضر آوردند و بر شتران بار كرد و با آن شتران و چند سر اسب تازى با زين و لجام و چند جامهء زربفت برافزوده به دو تسليم كردند و از خوشى چنان مدهوش بود كه مىپنداشت كه در خواب مىبيند . دعا و ثناى فضل بجا آورده خواست كه باز گردد . فضل او را پيش خواند

--> ( 1 ) . در متن : خريمه .