سيد صادق سجادى

381

تاريخ برمكيان ( فارسى )

شنيدم كه چون امير المؤمنين منصور ، مهدى را به طرف رى و آن ولايت‌ها فرستاد و او را ولىعهد خلافت كرده بود ، خواست تا او را نامور و معتبر گرداند ، خالد را به صحبت او نامزد كرد و او را وصيّت نمود تا كارها به رأى و روّيت او مىپرداخته باشد و عزّت و اعتبار او لازم داند و از صلاح و صوابديد او امتناع نورزد . چون به رى رسيدند و اندك وقتى برين برآمد ، از آنجا كه وفور رغبت جوانان به كامرانى و تلذّذ از لذات نفسانى و راندن عيش به مراد دل و رغبت نمودن به صيد دلهاى مردم است كه عالمى زير فرمان خويش مطيع و منقاد يابند ، مهدى از روى غرور به شكار و لهو و نشاط اكثر اوقات مصروف مىداشت . خالد بعد از مشاهدهء اين معنى ، در خلوت چنان كه جز او خليفه‌زادهء ديگرى نبود ، با مهدى گفت كه ترا پدر وليعهد خلافت خود گردانيده است و ترا دشمنان و همسران و شريكان بسيارند و خليفه مىخواهد كه تو نامور گردى و در نظر دوست و دشمن اعتبارى يا بى . و اينكه اينجا ترا فرستادند و مطلق العنان گردانيده به جهت آن است كه تو در ميانهء خلق مشهور و معروف شوى و اين اول كار توست . و اگر در اين كار نام تو برنيايد ، ترا در دلها وقعى نماند و نزد انام معتبر نگردى . سپس صلاح در آن است كه اوقات تو مصروف انتظام امور ملك و ملّت گردد و مجلس تو خالى از اهل فضل و ارباب هنر نباشد و حشم را مستعّد و مرتّب دارى و مالى كه همراه آورده‌اى و از اينجا مىستانى بعد از خرج ما يحتاج خود ، ديگر همه به حشم دهى و كار خراج مستقيم گردانى و بر حكم معدلت ستانى تا در ميان خلق به احسان معروف شوى و درهاى درآمدن خصمان اطراف را به لشكر جرّار مسدود گردانى و از دشمنان و از جميع احوال باخبر باشى و از استقامت كارها به حضرت خلافت دايما عرضه‌داشتها بفرستى . بعد از آن اگر به عيش و طرب و شكار و صيد مشغول شوى ، مردمان عيبى نگيرند . مهدى را اين نصيحت و اين رأى دلپذير آمد و هميشه خود را در آنچه او گفته بود مشغول داشت . روزى مهدى با كوكبهء پادشاهان سوار شده بود . قلعه‌اى بس بلند به نظر او درآمد . خواست كه برآيد و تماشاى اطراف نمايد . خالد همراه بود و حشم و خدم را بر در آن قلعه گذاشت و خود با خالد و مقرّبى چند بر بالاى آن قلعه برآمد . ناگاه نظر خالد به جانب شمال افتاد . گردى تيره در نظر او آمد . مهدى را گفت كه اين گرد نيكو نيست ، اهمال نبايد كرد مبادا كه لشكر مخالف باشد و الّا امروز هيچ بادى نيست ، اين گرد از كجاست ؟ زود پائين بايد رفت ، يا لشكر اندكى پيشتر بايد راند تا حقيقت معلوم شود . مستعّدى چند كه همراه بودند بيشتر راندند ، يك فرسنگ پيشتر شدند ديدند شكارى از حدّ و عدّ بيرون