سيد صادق سجادى

360

تاريخ برمكيان ( فارسى )

و او « 1 » در حق ما آن كرد كه هيچ مادرى و پدرى در حق فرزند خود نكند . ما را عزيز و مكرّم گردانيد . آن كنيزك بترسيد و گفت اى بانوى بزرگوار نبايد كه مأمون اين را ببيند و از من جواهر ديگر طلبد « 2 » و آنچه دارم از من بستاند . فاطمه گفت كه همّت او از آن بالاتر است كه بدين چيزها نظر اندازد من دانم « 3 » . تو از جانب « 4 » مأمون خاطر جمع دار كه هرگز آفتى به تو نرساند كه او مايهء كرم و حلم است . هرچه در جملهء بغدادست در جنب همّت او به يك حبّه نيرزد . پس فاطمه جواهر مذكور به دست عبد اللّه بن يحيى كه برادر [ او بود ] « 5 » فرستاد و او حكايت جواهر به خدمت مأمون رسانيد . مأمون عبد اللّه را تبجيل « 6 » كرد و بر دست او بوسهء تعظيم « 7 » داد و بر فاطمه صلات گران‌مايه فرستاد و كنيزك را امان داد و عزّت عبد اللّه بن يحيى نزديك مأمون بر مزيد شد ، و ايشان را چندان بنواخت كه « 8 » محنت گذشته فراموش كردند . در ايّام دولت او « 9 » بقاياى برامكه آسوده و مرفّه الحال زندگى مىكردند ، مأمون ، موسى بن يحيى را امارت مدينه و محمد بن يحيى را ولايت بصره و عباس بن فضل يحيى را امارت « 10 » خراسان داده بود و ايشان آن‌چنان زندگانى كردند كه نام سلف و بزرگان خود را زنده گردانيدند . آشفتگى خراسان از عباس فضل فرو نشست و خلق فراهم آمدند . مدينه را كه چند سال درهم شده بود و سادات و علويان و بزرگان در اطراف رفته ، موسى بن يحيى . . . « 11 » آن ناحيه را بركشيد و اشرار دفع كرد و عدل و احسان منتشر گردانيد . چنان كه همه رفتگان به وطن « 12 » قديمه باز آمدند و آن ناحيه و ولايت آن‌چنان آبادان و معمور گشت كه كمتر عهدى آن‌چنان بوده است . و چون اخبار فراخى مدينه كه به سبب آن خاطر مأمون پريشان گشته بود به سمع مأمون رسيد ، به غايت مستبشر « 13 » گشت و بر موسى بن يحيى برمكى انعامات بسيار فرستاد . چنين گويد سيّار « 14 » بن معروف كه عباس بن فضل را از خراسان روان كردند كه همان

--> ( 1 ) . ك : آن . ( 2 ) . ل : طلبيد . ( 3 ) . ك : من دانم كه با من چنين نكند . ( 4 ) . ك : خاصيت . ( 5 ) . هيچيك از نسخه‌ها ندارند . ( 6 ) . ك : تعظيم . ( 7 ) . ك : - تعظيم . ( 8 ) . ل : - بنواخت كه . ( 9 ) . ل : - او . ( 10 ) . ل : - مدينه . . . امارت . ( 11 ) . كمله‌اى در اينجا خوانده نشد . احبار ؟ ( 12 ) . ل : اوطاق . ( 13 ) . ك : خوشحال . ( 14 ) . ل : ستّار .