سيد صادق سجادى
351
تاريخ برمكيان ( فارسى )
سوار شد و بسى بزرگان برابر ركاب [ او ] مىرفتند . چون خالد بن عبد الله بن مالك برمك رسيد ، پيشآمد و خدمت كرد . يحيى او را شناخت و عليك او به تبسم باز داد و فرمود كه حال خانهء خدايگان چيست ؟ نصير « 1 » گفت عمزادهء وزير يعنى عبد الله مالك برمك [ را ] وامخواهان ملازمت نمودهاند و در مسجد داشتهاند . يحيى پرسيد وام چند است ؟ گفت چهارصد هزار درم . يكى را از نزديكان خود خواند و گفت همين لحظه بر فضل برو و بگو كه چهارصد هزار درم از خزانهء من يا از خزانهء خود بده و عمزادهء مرا فرياد رس . فضل چون فرمان پدر بشنيد ، ميمون كه دبير او بود فرستاد تا يكهفته مهلت از وام خواهان پذيرد و عبد الله مبارك را كه در آن ايام استاد همه محدثان بود در ميان آورد . عبد الله بن مالك بن برمك بداد و به خانه او فرستاد « 2 » و در يك هفته تمامى مال به وامخواهان و اصل گشت . بعد از آن فضل ، عبد الله بن مالك را در خانه طلبيد و گفت اگر ترا وامى به هم رسد ما را خبر كن تا تدبير آن كنم ؛ و دويست هزار درم صله به دو فرستاد و ملكى نفيس به قيمت چهارصد هزار درم به دو بخشيد . آن خبر به يحيى رسيد . فضل را دعا كرد و گفت كه بار غمى اگر در دل من آيد فضل آن را چنان بردارد كه مرا راحتها رسد . حق تعالى بر اين طور فرزندى رحمت كناد . و اللّه اعلم . حكايت در فراست يحيى بن خالد و ذكر بعضى از كرمهاى او « 3 » چنين گويد احمد بن حسين بن ميمون الكاتب كه يك روز در خانهء يحيى بن خالد بار عام بود . از هر گونه خلق در مجلس مىآمدند و حكايت خود مىگفتند و جوابى متضمّن عدل و احسان مىشنيدند . شخصى برخاست و يحيى را گفت كه « ايها الوزير اصلح اللّه لك » ، حاجت من برآر كه مرا با تو حق خويشاوندى است . آن مرد گفت كه سخن حكما به خدمت وزير رسيده است كه « محبة الآباء قرابة الابناء » يعنى دوستى پدران خويشى پسران است ، با پدر من به غايت ترا دوستى بود . يحيى گفت مرا بگوى كه پدر تو كه بود ؟ آن مرد نام پدر
--> ( 1 ) . در متن چنين است ! ( 2 ) . ظاهرا افتادگى دارد . ( 3 ) . اين داستان در فقط در ك آمده است .