سيد صادق سجادى
350
تاريخ برمكيان ( فارسى )
تنگدست شد و چون به غايت خردمند و فاضل بود ، حال تنگدستى خود پيش كسى نگشادى و هميشه به حيله و چاره مستور داشتى . چون كار او از حد گذشت ، قصهء خود قلمى نموده به فضل داد . يحيى بخواند و در زمان بر سر آن نامه توقيع كرد كه پانصد هزار درم از خازن من بستاند . چون احمد بر مضمون توقيع واقف گشت ، يحيى را از اندك و بسيار بر آن صله ثنا نگفت و دعا نكرد و آن قصه در آستين نهاد . فضل يحيى را از بىالتفاتى دشوار آمد و به دو گفت كجا شدند آن آزادمردان كه باندك صله شكرها كردندى و پيش از اين ، صلات بزرگان پنجهزار درم بودى چه بودى كه براى پانصد هزار درم سرى بجنبانيدى ؟ يحيى را ازين سخن فضل خوش نيامد و گفت هرچند اى پسر تو خردمندى آخر هم جوانى . بدان كه كار احمد به پانصد هزار درم راست نمىشود و چون هنوز احتياج و درماندگى او باقى مانده شكر بر كدام نعمت گذارد ؟ و آن قصّه از آستين برآورد و گفت پانصد هزار درم ديگر بر آن ضم كن تا باشد كار او ساخته شود . احمد مر فضل يحيى را گفت شكر بر نعمتى توان كرد كه آن را حدى بود و نعمتهاى شما را ما شكر نتوانم گذارد به جز آنكه شب و روز در دعاء شما باشم . آن حاجتهاى ما از واسطهء شما برنمىآيد كه من از قوّت كرم شما پانصد هزار درم قرض كردم و آنقدر قرض كسى نتواند كرد و كسى ياد دارد كه شخصى به ملك و مال نهصد هزار درم بر قوّت كرم آل برمك قرض كند ؟ يحيى و فضل ازين سخن شرمنده شدند و او را عذر بسيار خواستندى . چون فضل در خانه رفت ، سيصد هزار درم ديگر بر احمد فرستاد به شكرانهء آن سخن كه گفته بود . چون جعفر آن ماجرا بشنيد دويست هزار درم ديگر بر احمد فرستاد . احمد نهصد هزار درم به قرض خواهان داد و باقى املاك خريد و باقى عمر به عيش گذرانيد و در آن نزديكى او را شغلى بزرگ فرمود و از آن عمل او را مال بسيار به هم رسيد . حكايت يحيى برمكى و خالد بن عبد الله و كرم فضل برمكى رحمة اللّه « 1 » چنين گويد برهان صالح بن سليمان كه روزى به وقت نماز پيشين يحيى خالد از خانه
--> ( 1 ) . اين داستان فقط در ك آمده است .