سيد صادق سجادى

349

تاريخ برمكيان ( فارسى )

بازگشتى و چند كرت از حاضر بودن او فضل را خبر دادند . بارها اسمعيل با نديمان ديگر گفته بود كه من از سگ مىترسم . يك روز فضل اسمعيل را طلب كرد و فرمود تا شعرى چند بخواند و او را بدان مشغول دارد . سگى چهار چشم آمد و پيش آن منظر كه رخ آن طرف داشت و فضل آنجا غلطيده بود بايستاد . اسمعيل آن سگ را بديد بترسيد . لبهاى او خشك شد و از سخن بماند و ترك خواندن كتاب گرفت و گونهء روى او زرد شد . فضل در خواب رفته بود . چون بيدار شد او را دو سه بار آواز داد و فرمود كه چيزى بخوان . او را جواب دادن ممكن نبود . ناگاه نظر فضل جانب . . . « 1 » افتاد و ديد كه برابر اسمعيل سگى چهار چشم بسته است و اسمعيل را از ترس آن سگ روى زرد گشته است و دست و پا گم كرده و امكان نطق نمانده . فضل را خنده آمد . يكى را گفت آن سگ را پيش آر . همچنين كه آن سگ پيشتر آمد نزديك بود كه اسمعيل را زهره آب شود . بدويد و در پس پشت فضل پنهان شد . فضل [ چندان ] بخنديد كه قرحه بشكافت . غلامان دويدند و طشت پيش آوردند و ريم و خون كه جمع شده بود تمامى از قرحه بيرون آمد و در طشت افتاد ؛ و از خوف آن سگ ، اسمعيل بانگ بلند كرد و از ديوار خود را بيرون انداخت و راه رفتن پيش گرفت . اين معنى سبب شفاء فضل شد . يحيى و برادران و مقربان جمع آمدند و شاديها كردند و بسيار بخنديدند و هزار هزار درم به اسمعيل دادند . فضل از خانهء خود ضيعتى به اسمعيل بخشيد كه پانصد هزار درم خريده بود و بعد از آن اسمعيل در ناز و نعمت افتاد و يكى از صاحب‌ثروتان بغداد شد و تا زيست از دعا و ثناى آل برمك دست برنداشت . گويند چنين بزرگان در بغداد ، ايام نكبت ايشان تبسم نكردندى و خوش نبودندى . حكايت احمد بن عبيد اصفهانى وزير فضل بن يحيى برمكى و ذكر احسان فضل « 2 » چنين گويد احمد بن على بن حسن اشقر كه احمد بن عبيد اصفهانى به غايت فضل داشت و عاقل بود . در ديوان وزارت پيش يحيى نشستى و يحيى بيشتر نامه‌ها كه به اطراف فرستادى او نوشتى و خط و لفظ او را دوست داشتى . او را وام بسيار بهم رسيد و

--> ( 1 ) . كلمه‌اى در اينجا خوانده نشد . ( 2 ) . اين داستان فقط در ك آمده است .